سـ کـــــوتـ‌‌‌‌‌ــــــ ثــانیـــ ـــه هـا

گاهی سکوت باید کرد و در پس دیوار ثانیه ها سر بر شانه های زخمی عشق آماده برای ذبحی عظیم به فراسوی افق خیره باید شد... گاهی سکوت باید کرد ...


باران که می بارد ...

تمام کوچه های شهر...

 پر از فریاد من است..

 که می گویم: من تنها نیستم...

 تنها منتظرم...

۱۳٩٠/۸/٧ | ٩:٢٦ ‎ق.ظ | یک زن | نظرات () |

اونشب با هزار فکر و خیال خوابیدم.همش  تو ذهنم مرور میکردم که اگه میذاشتم بیاد تو چی میشد؟فقط آب رو ازم میگرفت و سر میکشید و میرفت؟میومد یه نیم ساعت مینشست و بعد میرفت؟میومد و در پشت سرش میبست و منو بغل میکرد و غرق بوسم میکرد و ... یا اینکه عین دوتا آدم محترم میشستیم رو به روی هم و از خودمون میگفتیم و بعد من آروم سرمو روی شونه هاش میذاشتمو کمی احساس آرامش میکردم و اونم منو نوازش میکرد ؟؟؟ و..و..و.....خیلی فکر دیگه از تو ذهنم اومد و رفت و من همونطور توی رخت خواب دراز کشیده بودم تا خوابم برد بی اونکه کسی بفهمه اون روز چه اتفاقی افتاد.

بعدها بار ها و بارها به اونروز فکر کردم و گاهی میگفتم کاش  تجربش میکردم ولی در نهایت از اینکه کاری نکردم که بعدش بخوام پشمیمون راضی بودم.رابطه دیگه مثل قبل نبود و او سعی میکرد کمتر دور و برم باشه یا بهم زنگ بزنه.میشه گفت دیگه حتی زنگ هم بهعم نزد اما من همچنان روز و شب بهش فکر میکردم و تو خلوت خودم گاهی باهاش حرف هم میزدم.بعضی  وقتها هم شمارشو میگرفتمو  قبل از اینکه بوق  بزنه قطع میکردم.

از طرفیم تحت نظر دکتر برای بارداری بودم چون بهم گفته بود تخمدونات مشکل داره و ممکنه هیچوقت بچه دار نشی.فقط یادمه که حال و روز خوبی نداشتم .یه پام دکتر بود و یه پام داروخونه.کارم شده بود خوردن قرصهای عجیب غریب و زدن آمپولهای گرون قیمت.خوشبختانه همسرم آمپول زدن رو خوب بلد بود و من از این بابت نگرانی نداشتم.روزهای خوبی نداشتم هر چند که الان دلم لک زده برای یه روز دوباره تجربه کردنشون.طفلکی مینا تنها همدمم بود و همیشه باهام میومد .مطب دکتری که میرفتم نزدیک پارک ملت بود و از اونجایی که بیمارها تعدادشون زیاد بود گاهی سه چهار ساعت طول مکشید نوبتم شه و این بهونه ای بود تا با هام پارک هم بریم.وای که یادش به خیر رستوران جام جم با اون غذاهای متنوش یا رستوران یاس که پاتوقمون بود البته الان دیگه نمیشه طرفشون رفت...

یه روز با مینا تو پارک نشسته بودیم طبق معمول زمانهایی که نوبتمون طول مکشید که یه دفه یه آقایی اومد سمتومن و ازمون پرسید ببخشید چای خانه کجاست؟با پوشش و لهجه عجیبی که داشت فهمیدیم که توریسته من آدرس آکافی شاپی که کنار دریاچه بود رو بهش گفتم و از اونجایی که نفهمید به مینا گفتم بیا ببریمش اونجا ...دست و پا شکسته بهش فهموندیم که دنبالمون بیاد.اون آقا رفت و دوستانش رو صدا زد و اومدن دنبالمون حدودا ده نفری میشدند.رسومدیمشون و همینکه خواستیم برگردیم ازمون خواستند قهوه رو مهمونشون باشیم.مام که از خدا خواسته قبول کردیم.خیلی خوب بود باهاشون کلی صحبت کردیم .هرکدومشون از یه جای دنیا اومده بودن البته بیشترشون استرالیایی بودند.عکس بچه همسر شوهر و....نشونمون دادند و از ما پرسیدن که چه نسبتی با هم داریم ما هم جو گیر شده بودیمو کلی انگلیش صحبت کردیم جالبه خوب هم حرف میزدیم.یکی از اون آقایون ازمون خواست که شام رو هم با اونها باشیم.منم فضیه دکتر رو براشون تعریف کردم و اینکه همسرم نگران میشه چون ممکنه دیر برسیم خونه اما اونها گفتنهد همسرتم بیار با خودت بابراین  بعد از دکتر بریم رستوران عالی قاپو اونجا منتظرمون بودند..بعد از اینکه کارم تو مطب دکتر تموم شد زنگ زدم به همسرم و قضیه رو گفتم اتفاقا همسرم پیش ر× بود .اول نمیخواست بیاد چون کار داشت و میگفت که خودمون بریم اما وقتی دید من خیلی دوست دارم که اون هم باشه اومد.

اونشب یه شب قشنگ و بدون روزمرگی بود.صحبت با افرادی که تازه باهاشون آشنا شدی اما انگار سالهاست میشناسیشون.اونقدر صمیمی و بی شیله پیله بودند که همسرم ازشون دعوت کرد فرادش بیان خونمون اما متاسفانه پرواز داشتند.آدرس ایمیلهامون رو با هم رد و بدل کردیم اما نفهمیدم چیشد؟گمشون کردیم....نمیدونم اونها هم ما رو به یاد دارن یا نه؟

جا به جایی از غرب به شرق تهران هنوز برام جا نیافتاده بود.نزدیک شده به ن ی ل و ف ر جاریم شروع مشکلات زیادی در زندگیم شد.بعد ها فهمیدم کسانی کهع تو خونم رفت و آمد دارن هیچکدوم چشم دیدن خوشبختیمو ندارن و نمیخوان سر به تنم باشه.

۱۳٩٠/۸/٥ | ۳:٢٥ ‎ب.ظ | یک زن | نظرات () |

سکوتم را چگونه خواهم شکست

تاریکی بر اندامم مستولی گردیده

هر دم صدای ترک خوردن استخوانهایم را میشونم

این صداهاست که سالهاست با من آشناست

دیگر گفتن کلمات نیز برایم سخت و دشوار گشته

بغض گلویم را می فشارد

صدای پای ثانیه ها را که به آرامی از کنارم عبور می کنند

همانند ناقوصی هر دم در گوشم سیلی وارد میکنند

می شونم و میبینم و حس میکنم

زندگی تیره و تار را با زندانی سیاه و کثیف میگذارنم

تنها با غمها

زیبایی را سالهاست فراموش کردم

شادی ها را سالهاست در تاریکی دفن کرده ام

سنگینی غل و رنجیر روزگار دیگر قدرت حرکت را نیز از من گرفته است

ریشه هایم را حس میکنم که هر لحظه جای آب خونابه را به من هدیه می کنند

دیگر خسته شدم اگر جایی برای خسته شدن نیز برایم باقی مانده باشد.

 

۱۳٩٠/٢/٢۸ | ٧:٠٢ ‎ب.ظ | یک زن | نظرات () |

امروز از خودش شنیدم که ازدواج کرده با همون مرصده.آخه اومده بود خونمون با همسرم.دلم گرفت....یه جوری شدم .اما براش خوشحالم شدم.من و اون برای هم نبودیم.خوشبخت شی...

۱۳٩٠/۱/٢۱ | ۸:۱۸ ‎ب.ظ | یک زن | نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

۱۳۸٩/۱٢/۱٤ | ۸:۱٢ ‎ب.ظ | یک زن | نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

۱۳۸٩/۱٢/۱۳ | ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ | یک زن | نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

۱۳۸٩/۱۱/٤ | ٦:٢٠ ‎ب.ظ | یک زن | نظرات () |

ما چهار تا دوست بودیم.البته تو مقطع هنرستان.منو مینا و شیما و الهام.دوستی ما خیلی ساده اتفاق افتاد.منو مینا داشتیم یکی از آهنگهای جوادیساری رو میخوندیم....گفته بودم اگه برگردی میبینی...البته برای مسخره بازی.مینا خیلی بامزه میخود این آهنگو.با یه حالت لات گونه.تو حال و هوای خودمون بودیم که این دوتا اومدن پیشمون و باهامون شروع کردن به صحبت کردن.این آغاز یه دوستی قشنگ و با دواممون بود.بعد از ازدواج من ..الهام و شیما دانشگاه قبول شدند.گرافیک میخوندند.اما بعد از مدتی میدیدم که چجوری از اصل خودشون دارن دور میشن.طرز پوششون...آرایش صورتشون.رابطشون با پسرا.مسافرتهای دسته جمعی با همکلاسیهاشون که من هیچکدومشون رو قبول نداشتم.

باورم نمیشد که الهام و شیما دارن سیگار میکشن.مشروب میخورن.وای خدای من خیلی برام سخت بود که دوستای دوران هنرستانم داشتند به بیراهه میرفتن.البته به خاطر اقتضای سنم یه کم بزرگنمایی هم میکردم.شیما دانشگاه رشت قبول شد و الی فک کنم همدان موند.

اینا رو گفتم که به اینجا برسم....

بعد از اسباب کشی به خونه جدیدمون همه چیز رنگ و بوی قشنگی به خودش گرفت.یه خونه کوچیک 51 متری که با یه حیاط خلوت شش هفت متری تقریبا به 60 متر میرسید.کف سرامیک(اون موقع خیلی خوب بود) و تمیز.تو اون خونه بود که یه گاز جدید خوب خریدم و یه دست مبل شیک...یه سری وسایل تزیینی قشنگ هم خریدم و بعضی چیزهامو عوض کردم یه سری چیز میز هم اضافه ...کلا خونه شکل یه خونه نرمال به خودش گرفت و از اون خلوتی و بی ریختی در اومد.منم هی اینور اونور اتاق میرفتم و هی ذوق میکردم.جایی که زندگی میکردیم از نظر موقعیتی خیلی بهتر از خونه قبلیمون بود.از شغل همسرم راضی بودم و اوضاع بر وفق مراد بود.و تنها وشکل همون مشکل قدیمی....سردی همسرم.

تو اون خونه ما چهارتا دوست دوباره دور هم جمع شدیم و دوباره بعد از چهار سال همدیگه رو دیدیمو اونجا بود که فهمیدم اونا دارن به بیراهه میرن.با مینا خیلی نگرانشون بودیم.با اومدن الی و شیما دوباره شدیم همون دخترای شونزده هیفده ساله هنرستانی  قدیم ...البته اونا از ما دوسالی کوچیکتر بودن و ما به خاطر تغییر رشته از اونا بزرگتر.دوباره زدیم به خل بازی.گفتم که الی و شیما سیگار میکشیدند..منو مینا هم بدمون نمیومد امتحان کنیم و کردیم.همسرم به خاطر اینکه ما راحت باشیم اون یکی دو روز رو رفت خونه بردارش و ما حسابی خوش گذروندیم.البته تنها خلافمون همون سیگاره بود که بعد از رفتن اونا دود شد رفت هوا...و دیگه سمتش نرفتم.

یادش به خیر با بچه ها رفتیم هتل هما و کلی خندیدیم.یاد اون دورانی رو کردیم که تو هتل انقلاب سر آسانسور چه سوتی بدی دادیم.یادش به خیر که خودمون رو دانشجو معرفی میکردیم و میخواستیم اتاق اجاره کنیم و به همین بهونه اتاقهای هتل رو دید میزدیم و چقدر دکمه های آسانسور رو بالا پایین زدیم و وقتی اومدیم پایین دیدیم متصدی آسانسور داره با حرص مارو نگاه میکنه.

یادش به خیر اون روزهایی که جیم میزدیم از کلاس و بلند بلند آهنگ وقتی دلگیری و تنهای ابی رو میخوندیم و با داد یکی از ساکنین خونه اطراف پا به فرار میذاشتیم....و...و...کلی خاطرت دیگه که همشو مرور کردیمو خندیدیمو شوخی کردیم.اصولا اون دوران ما زیاد از کلاس جیم میشدیم.

روزهای عادی و تکراری زندگی من روز به روز تکراری تر میشد.هر از گاهی جاریهام خونمون میومدند و شامی میخوردند و میرفتن و بعد حرفها و حدیثهایی رو که بعد از اونشب به گوشم میرسید مرور میکردمو حرص میخوردمالبته منم خونشون میرفتم.رفتار دختر خالم که حالا جاریم بود هم با من عوض شد.انگار همه کم کاریهای شوهرش رو از چشم من میدید.هر چند که ازدواج دختر خالم با برادر شوهرم خیلی برام عجیب بود (چون اون همیشه دوشت داشت با یه مرد با کلاس امروزیه پولدار ازدواج کنه و عاشق پسر خالم بودنه اونی که من ازش اون خاطره رو دارم)ولی باز خوشحال بودم.علیرقم فاصله سنیشون که به ١٣ یا ١۴ سال میرسید زوج خوبی به نظر میرسیدند و برادرشوهرم عاشقش بود.

به نظر من ب* مرد خوبی بود هم از نظر اخلاقی هم مالی.البته پول زیادی در نمیاورد ولی هر چی که نیلو*میخواست براش فراهم میکرد ولی اون بازم دست از توقعاتش بر نمیداشت.متاسفانه جاریهای من خیلی خاله زنک بودند و حرف در آر.اینم بگم که بعد از ازدواجم یکی دوبار همون پسر خالم که خاطره بدی ازش داشتم زنگ میزد خونمون و من سعی میکردم خودمو عادی نشون بدم و یاد آوری گذشته رو نکنم.اونم به بهانه اینکه با همسرم کار داره زنگ میزد خونمون و ما چند باری با هم صحبت کردیم.حتی یکی دوبار وقتی همسرم از سر کار برمیگشت خونه منو مشغول صحبت با اون میدید و من خیلی عادی میگفتم با تو کار داره.البته فقط حرف میزدیم.همین!

یه بار هم زنگ زد خونمون و مینا اونجا بود.منم برای اینکه مینا شک نکنه گفتم دوستم بود و از اونجایی که دروغگوی خوبی نیستم مینا فهعمید و من مجبور شدم راستشو بگم که اگه اون میفهمید پسرخالمه شاید فکر بدی میکرد و من بیخودی محکوم میشدم چون بعد از اون روز بین منو پسر خالم هیچ حرف نامربوطی رد و بدل نشد.

روزهای من با نت و حرفهای خاله زنکی جاریهام سپری میشد.البته بازیهای پلی استیشن هم دوست داشتم مثل رزیدنت ایول.خودمو مشغول مطالعه کتابها مختلف روانشناسی و داستانی هم میکردم ولی باز هم کافی نبود.تو اون دوران با رامتین آشنا شدم و بعد از یکی دو بار تلفنی صحبت کردنم قرار ملاقات گذاشتیم.حس خوبی نسبت بهش نداشتم و سعی کردم زود کاتش کنم.البته بگم که در کل نسبت به این جور رابطه ها بد حس بودم.همیشه عذاب وجدانی منو میگرفت که مسببشو *م* میدونستم.روزی که قرار بود برم خونشون و حاظر هم شده بودم نرفتم و بعدش گفتم که دارم ازدواج میکنم (الکی..چون نمیدونست شوهر دارم)

واقعا وقتی پای نت میشستم هیچی از گذر زمان نمیفهمیدم و روزهام خیلی سریع میگذشتن.وفتی به اون دوران فکر میکنم خیلی افسوس زمان هایی رو که از دست دادم میخورم.تو اون روزها همسرم با یکی از دوستهای برادر بزرگش که دربارش قبلا گفته بودم رابطه خوبی برقرار کرده بود و هر از گاهی برای درست کردن کامپیوتر و خرید قطعه برای دستگاهش خونشون میرفت.گاهی که دور هم جمع میشدیم برادر شوهرم ع*تفکرات و اندیشه های اون دوستشو نقد میکرد چون اون آقا زندگی مجدد و ک ار م ا و قانون داروین رو قبول داشت و این تفکر گاهی نقل حرفهایی که بینمون رد و بدل میشد بود.مر* جاریم زن همون داداش بزرگه همسرم خیلی از اون آقا تعریف میکرد و میگفت مرد خیلی خوبیه  دکترای معماری داره.دنیا دیدست و ٣٠ تا کشور بزرگ دنیا رو رفته ...خلاصه اینکه آدم با سوادیه و به تازگی زنش ازش جدا شده(البته زن صیغه ایش که مدت سه چهار سال با هم بودند) و خیلی غمگینه و عاشق زنه بوده و زنه ولش کرده و از این حرفها.

اون روز من دلم به حال این مرد ندیده خیلی سوخت.

یه روز عصر پاییز یا زمستون بود فکر کنم.ولی اینو میدونم ماه رمضون بود.تو خونه بودم و مشغول درست کردن شام یاپای نت و یا غیره نمیدونم.شوهرم زنگ زد بهم و گفت من خونه رضا هستم (همون دوستشون)گفت که تو هم آژانس بگیر بیا اینجا .شام درست کرده و میگه زنگ بزن همسرت هم بیاد.ع* و مر* داداش برزگش و زنش هم اونجا بودند.اصلا حوصله نداشتم که برم.گفتم م* تو شامتو بخور منم اینجا یه چیزی میخورم.داشتم اینا میگفتم که م* گفت گوشی گوشی...بعد یه لحظه مکث صدای  عوض شد..صدا صدای مردونه و جا افتاده رضا بود.خیلی نرم و محترمانه احوالپرسی کردیم و بعد از دعوتش برای شام موندم تو رو در بایستی و قبول کردم برم.ولی ای کاش این اتفاق نمی افتاد و من نمیرفتم....هیچوقت...

۱۳۸٩/۱۱/٢ | ۳:٤٤ ‎ب.ظ | یک زن | نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

۱۳۸٩/۱۱/۱ | ٢:٤۳ ‎ب.ظ | یک زن | نظرات () |

خیلی نوشتم.اونم دوبار از اول...اما تا اومدم انتشار رو بزنم دیدم وقت تموم شده و تمام نوشته هام پاک شد. اَه .خیلی حالم گرفته شد.دیگه نمیتونم بنویسم.شاید یه روز دیگه بیام و آپ کنم... الان خیلی خسته ام.زیادم نوشتما ولی .....بیخیال انگار قسمت نیست اینا منتشر شه.

۱۳۸٩/۱٠/۱٢ | ۱:۳٩ ‎ب.ظ | یک زن | نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

۱۳۸٩/٩/۸ | ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ | یک زن | نظرات () |

اونشب ما فقط خوابیدیم.انگار جفتمون خسته تر از اونی بودیم که حتی تصورش رو هم میکردیم.البته من قلبا دوست داشتم شب عروسیمون متفاوت تر از اونی باشه که تصورش رو میکردم ولی وقتی دیدم میم خسته هست و میخواد بخوابه بدون اینکه معاشقه و ث.ک.ث.ی .در کار باشه چیزی نگفتم و گذاشتم رو حساب کارهایی که انجام داده بود ...البته این فقط تصور من بود و نمیدونستم با یک مرد سرد مزاج ازدواج کردم.چیزی که بعد ها باعث دعواها و بگو مگو های ما شد.

نزدیکای صبح خواب بدی دیدم...منو  م*خوابیده بودیم.لباس عروسیم هنوز تنم بود.با اینکه میدونستم شب قبل از خواب از تنم در آورده بودمش).احساس کردم *م* از پشت داره زیپ لباسمو پایین میکشه.یه لحظه برگشتم نگاش کردم.اون نبود..به جاش یه مرد غریبه داشت این کار رو انجام میداد.هی میگفتم تو کی هستی؟بدون اینکه بتونم تکونی بخورم  یا از جام بپرم.هی میگفتم تو کی هستی ولم کن..اما اون یارو هی میگفت عزیزم .منم منم *م*.نترس منم.یه دفه یه جیغ بلند کشیدم.همزمان با جیغ من *م* که صدای ناله منو تو خواب شنیده بود داشت منو صدا میکرد که من یه دفه از خواب پریدم و زدم زیر گریه.خیلی ترسیده بودم.چون نمیخواستم هیچ کس دیگه ای جای *م* رو تو زندگین بگیره.صبح فرداش مادر شوهرم که خونه عموی همسرم مونده بود به خیال اینکه بنده شب سختی رو پشت سر گذاشتم برام کاچی درست کرده بود و من بدون اینکه چیزی بگم کلی تشکر کردم و همشو خوردم.جالب اینه که حتی راه رفتن من براشون غیر طبیعی شده بود(خواهر شوهرم میگفت فردای اون روز طوری راه میرفتی که ما فکر کردیم میم*....آرهتعجب)تلقین تا این حد؟ برام جالب بود.

روزها از پی هم میومد و میرفت.صبحها بیدار میشدم و صبحونه م*رو میدادم و اون میرفت و من به امور خونه کوچیکمون میرسیدم.

اینم بگم که من و اون برای مدت یک ما تقریبا قبل از اینکه رسما بیاییم تو این خونمون اونجا بودیم و عیب و ایراداشو برطرف کردیم ولی بازم مشکل داشت.مثلا شوفاژ خونه کنار اتاقمون بود و این باعث اذیتمون میشد و همینطور صدای اون ...من اون اوایل یخچال نداشتم و تو اون گرما دلم لک میزد واسه یه لیوان آب خنک .بگم که زنعموی همسرم گاهی برام قالب یخ میفرستاد که این هیچوقت از یادم نمیره و دعاش میکنم.اولین باری که رفتیم وتو اون خونه هیچی نداشتیم حتی رخت خوای سادهخ که شب رو روش بخوابیم.زنعموی همسرم دوتا بالش و یه ملافه خنک از پنجره طبقه بالا انداخت برامون ...خیلی برام هیجان آور بود..یادش به خیر.ولی فردای اون روز با همسرم رفتیم مولوی و امام زاده حسن  اکثر وسایل پخت و پز و پتو بالش و....غیره رو خریدیم.واقعا یاد اون دوران به خیر.

داشتم میگفتم که یخچال نداشتم و این منو خیلی اذیت میکرد.یه روز که تو خونه بودم دیدم زنگ میزنن.در رو باز که کردم دیدم یه آقایی اومد دم در و گفت خانوم این یخچال رو گفتن بیارم برای این آدرس.وای که چقدر خوشحال شدم.چون بابا اینا بهم یخچال ندادن خیلی بات همسر این ور اون ور رفتیم برای خریدن یه یخچال ارزون قیمت حتی امام حسین برای دست دومش هم رفتیم ولی همسرم راضی نشده بود و اون یخچال نو رو خریده بود.البته اولش فکر میکردم یخچال فریزره ولی خوب نبود.با این حال من داشتم از خوشحالی پر در میاوردم.مث این عقده ای ها توشو پر آب  و تو جا یخیش هم همینطور پر ظرف آب گذاشتم تا یخ بزنه و من دیگه دغدغه آب خنک نداشته باشم.

م*فکر نمیکرد اینقدر خوشحال بشم.اون شب یه شام مفصل بیرون خوردیم و شب خسته کوفته اومدیم خونه.بدون اینکه ث.ک.ث.ی در کار باشه.

برمیگردم به روز بعد از عروسی.روزهام تکراری از پس هم میومد و میرفت.بیشتر اوقات مینا میومد پیشم و از تنهایی در میومدم.بیرون میرفتیم.پارک..سینما...رستوران..ووووخوش میگذروندیم.البته اگه داداش بزرگش حالمونو نمیگرفت.مادر مینا(مادر شوهرم)زن بسیار مهربون و خوبی بود.خدا بیامرز هیچ وقت برام مادر شوهر نبود.از اینکه میومد خونمون خیلی خوشحال میشدم و همیشه از ته دل ازش میخواستم بیاد خونمون.خیلی زن آروم و بی سر صدایی بود.واقعا دوسش داشتم.از هر پنج باری که مینا میومد خونمون  2 بار داداشش حالمون رو میگرفت و باهاش دعوا میکرد .مخصوصا  یک سال بعد از ما اونم ازدواج کرد وزنش رو که مال یه شهرستان خیلی کوچیک بود رو آورده بود خونه مادرش و با هم زندگی میکردند.البته تقریبا همزمان با اون برادر دومیه هم با دختر خاله خود من ازدواج کرد.یعنی دومیه میشه گفت زودتر ازدواج کرد.شبها مهمونی فامیلی داشتیم و خونمون همیشه مهمون بود.تنها چیزی که منو اذیت میکرد سرد مزاج بودن م* بود.برای منم که فقط 20 سال داشتم خیلی تحمل این حالت سخت بود ..برای منی که نقطه ضعف داشتم تو این زمینه خیلی  ناراحت کننده بود.وقتی موقع اومدنش مید کلی به خودم میرسیدم و ...ولی وقتی میومد و غذاشو میخورد بعد از کلی قربون صدقه رفتنم میرفت پای کامپیوتر و تا وقتی خوابش بگیره همونجا میموند و به قول خودش به کارهاش میرسید.میخواست همیشه به روز باشه.میدونستم سر و گوشش نمیجنبه و کامپیتر ازش یه ماشین رباط ساخته اما از اینکه اونو به من ترجیح میداد خیلی ناراحت میشدم.وقتی هم که میومد تو رخت خواب بدنم رو فقط نوازش میکرد و منی رو که محتاج یه رابطه عاشقانه ج.ن.س.ی بودم به حال خودم رها میکرد و میخوابید و من میموندم و یه بدن محتاج به هم آغوشی...

 

۱۳۸٩/۸/۱٥ | ٩:٢٩ ‎ق.ظ | یک زن | نظرات () |

عروسی قشنگ, ساده و بی تکلف ما در یکی از این تالارهای معمولی تهران برگزار شد بعد کلی دوندگی خونواده میم*.متاسفانه به خاطر همکاری نکردن خونواده خودم نتونستم در مورد سالن عروسی و کارت عروسیم نظر بدم چون اونجا نبودم و مینا خودش برام انتخاب کرده بود کارتمو.قشنگ هم بود.

نکته دیگه این بود که به خاطر بینظمی  در برنامه ریزی قرار عروسی دو روز عقب افتاد و ما دو روز قبل از عروسی رفتیم دنبال لباس و تور و تاج و خرید کت و شلوار و اینا...÷ول میم*کم بود و من نتونستم اونچه رو که میخوام بگیرم و بابا اینا برای اینکه خودشون هم کم خرج کنن زیاد بهش اصرار نمیکردند که چی بخره.ولی باز با اینحال از لباس و تاجم راضی بودم.اما بابا باز هم با دلچرکینی برای میم خرید میکرد حتی کراواتی رو که من بهش گفتم بخره رو عوض کرد به جاش یه کراوات بد رنگ ارزون خرید..با این حال میم زیاد بهروی خودش نمیاورد و سعی میکرد اوضاع رو خوب کنه.

سر یه سری مسایل و کم و کاستیهایی که هم از طرف ما و هم از طرف اونا بوجود اومده بود من حال و روز خوبی نداشتم و مسلما اینهارو سر میم* بیچاره خراب میکردم.کلا بهش بیمحلی میکردم و براش قیافه میگرفتم و الان که فکر میکنم چقدر من بی انصاف بودم و او چه صبور...

اون روز منو مامان و خواهرم در حال خرید بودیم و م* و بابا رفته بودند برای سفارش لوازم عقد .ما هم در حال تماشای لباسهای توی ویترین بودیم که یه دفه من دیدم مانکنی که تو ویترینه یه دفه تکون خورد ..همراه من مامان و خواهرم هم این صحنه رو دیدند و با هم در حالی که وارد مغازه یارو میشدیم زدیم زیز خنده.همون لحضه م*ما رو دیده بود ...اومد ÷یشمون رو خیلی آروم در حالی که مامان اینا نفهمن بهم گفت:÷س فقط اخمت مال منه؟خوش و بشت مال غریبه هاست نه؟تو فقط میخواستی امروز منو خراب کنی و اینجا واسادی با این اشغالا(فروشنده) بگو بخند میکنی ؟

خلاصه با اینکه من قضیه رو بهش اما مرغش یه ÷ا داشت که من کلا میخواستم حالشو بگیرم و با ناراحتی منو ترک کرد.اونشب ما با هم صحبت نکردیم البته جلوی دیگران به روی خودمون نیاوردیم.قرار بود روز عروسی من برم خونه دختر عمم که تازه سزارین کرده بود.از اونجایی که همسرم پول سالن نداشت دختر عمم ÷یشنهاد کرد که برم پیش اون...کارش خوب بود و تونست منو قشنگ دربیاره مخصوصا وقتی تاج رو گذاشت رو سرم.به به و چه چه از دهن مامانم اینا نمیافتاد.خیلی ذوق کرده بودم .ولی همش نگران همسرم بودم که با بد خلقیش چیکار کنم.

البته صبحش که منو رسونده بودند با عموش یه نامه معذرت خواهی کوچولو دادم بهش و باقی رو سپردم به خدا.نمخواستم با قهر روز عروسیمونو شرو کنیم.خدا رو شکر وقتی منو دید اینقدر از زیباییم هیجان زده شده بود به قول خودش که همه چی یادش رفته بود.خیلی خوشحال بود  و همش برسم میکرد و من ...دل تو دلم نبود.تو خونه دختر عمم فیلمبرداری و سایر کارها انجام شد و بعد از خدا حافظی  به سمت خونه عموی همسرم به راه افتادیسم.تا اون موقع من حتی ماشین عروسیمون رو هم ندیده بودم.ولی خدا رو شکر اونم قشنگ تزیین کرده بودند.

بعد ازخونه عموی همسرم  و مراسم عقد که بابام اینا متاسفانه هیچی بهم ندادند  به سمت تالار حرکت کردیم .متاسفانه راننده اونقدر تند حرکت میکرد که من هیچ همراهی داشتم که برام بوق بزنند.نمیدونم  چرا اینقدر تند  و با سرعت حرکت میکرد.همسر بهم قول داد موقع برگشت آروم برونه.ولی حیف که اونم نشد.تالار بدک نبود اما غذاهاش خیلی خوشمزه بود ...همه نوع غذا سر میز بود.ولی  نگذاشتن آهنگ بذاریم.البته اون زمان ١٣٧٨ این کار رو هر سالنی نمیکرد.خود فک و فامیل میزدن رو میز و میخوندن :)) یادش به خیر!

بعد از تالار دوباره رفتیم خونه عموی همسرم  و مراسم اصلی اونجا برگزار شد با هنر نمایی دوستاش که یه سنتور و یه تیمپو بود.بگما اونی که تمپو میزد الان یکی از بزرگترین  ضرب زن های ایرانه که کارهشو تو ام ای تیوی نشون دادند(ن-ی-م-ا م-ظ-ف-ر-ی)البته اون دوران مث الان معروف نبود ولی بازم کاراش حرف نداشت.خلاصه بگما که ترکوندن هر دو.اونشب همسرم جلوی همه با اون صدای دست و ژا سکسته برام آهنگ رنگ چشات عسل رو خوند و این هیچوقت از ذهنم بیرون نمیره که چقدر با احساس و عاشقونه  برام خوند.همه تحت تاثیر قرار گرفتن و من هی خجالت میکشیدم.چه شرم شیرینی بود.آخرشم هممون ریختیم وسط و ای رقصیدیمو  حال کردیم.

حدود ساعت سه شب همه رفتن .بابا که فرداش میخواست بره همدان چون مرخصیش تموم مید و باید اونجا میبود.جالبه که بابام اینا انتظار داشتن من شب ز-ف-ا-ف- رو بخوابم خونه عموی همسرم و اونا هم بخوابن تو خونه ما که یه زیرزمین 30 متری بود.حداقل با خودشون نمیگفتن این دختر ما خجالت میکشه شب عروسیش خونه عموی شوهرش باشه.نکردند برن خونه مادر بزرگم و فرداش بیان برای پاتختیم.با اینکه عمو و زنعموی  م*کلیم بهشون اصرار کردند اما اونا همون شب رفتند همدان و برای پاتختیم فقط یه تابلو نقاشی که خودش کشیده بود برام گذاشتند.

خیلی ناراحت شدم که رفتند.ما اون شب رو فقط خو.ابیدیم توی اون اتاق کوچیک ریززمین که بعد ها کلی ماجرا ها تو اون خونه کوچولو برامون اتفاق افتاد.اولین خونه کوچیک زندگیمون چقدر حقیر و قدیمی بود و ما چه عاشقونه اونجا رو بای خودمون گاهی قشنگترش میکردیم و گاهی زشت.......

 

۱۳۸٩/۸/۱٠ | ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ | یک زن | نظرات () |

ما کلا سه روز تونستیم تهران بمونیم.بابا به خاطر شغلش بیشتر ازاین نمیتونست بمونه و من که بعد از عقد رسمیمون بیشتر به میم علاقمند تر شده بودم دلتنگی بدی داشتم.سرانجام موقع حرکت ما از تهران به همدان فرا رسید.هوا تاریک بود...و ترمینال آزادی شلوغ ...مثل همیشه..و از هر طرف صدای راننده هایی که هر کدوم مقصد معینی داشتند به گوش میرسید...دوره گردها هم که از موقعیت نهایت استفاده رو میکردند برای عرضه اجناس خودشون به مسافرانی که اکثرا روستایی به نظر میزسیدند.یه عده هم سانویچ های دست ساز خودشون رو میفروختن و بعضی هم برای بار بری و دلالی...خلاصه اینکه تو اون تاریکی شب و زیر نور زرد رنگ تیرهای آهنی چراغ برق زندگی حسابی جریان داشت.یه عده در حال رسیدن و عده ای دیگه در حال رفتن...و من!حس خوبی نداشتم.دلم میخواست همونجا پیش میم*میموندم و یک لحظه ازش جدا نمیشدم.کم کم اتوبوس همدان تهران پدیدار شد و مسافرها یکی یکی سوار شدند.دلم میخواست آخرین نفری باشم که سوار میشم اما نمیتونستم جلوی بابام به روی خودم بیارم که چقدر از دوری عشقم دل آزرده و غمگین میشم.فقط تونستم دستهاشو تو اون تاریکی که کسی نمیدید تو دستهام بیشتر بفشارم و با چشمهای نمدارم بهش بگم که چقدر دوریش برام سخت و دردناکه.

 ای کاش لحظه ها یخ میزدند تا من در سکوت ثانیه ها تنها صدای نفسهای گرمت ر ابشنوم....آنقدر در آغوشت میماندم تا از گرمای وجودت چون پروانه ای گرد شمع بسوزم و عاشق تر شوم.

مجبور بودم خودم رو خونسر نشون بدم ..لحظه ها به کندی میگذشت. بعد از خداحافظی سوار اتوبوس شدم و کنار شیشه قرار گرفتم.حالا دیگه تنها سد بین ما شیشه شفاف اتوبوس بود که من تصویر غمزده خودمو تو اون میدیدم.برای لحظه کوتاهی دستهامون از روی شیشه به هم تلاقی کرد.دستهای او بزرگ و مردونه و دستهای من ظریف و ....با خودم گفتم ای کاش این شیشه الان وجود نداشت تا من برای آخرین بار دست همسر رویاهامو تو دستام میگرفتم.که اتوبوس به راه افتاد و من اونقدر تصویر میم رو دنبال کردم که دیگه نتونستم ببینمش و اشکهایی رو پاک میکردم که کسی فرو ریختنش رو نمیدید.

از فردای اون روز دنیای من رنگ و بوی تازه ای به خودش گرفته بود.درسهامو به یاد او میخوندم.تو هر کاری چهره مهربون او به نظر میومد.روزهای پنج شنبه رو به امید اینکه به همدان اومده باشه بیدار میشدم و دورادور آمارشو از مینا میگرفتم.میم*قبل از اومدن پیش من یه دوساعتی پیش خونوادش میموند ولی بقیه ساعات رو با هم میگذروندیم.گاهی هم تا ساعت دو شب پیش هم میموندیم و از هر دری میگفتیم.و وقتی کگه مطمین میشدیم مامانم اینا خوابن به معاشقه میپرداختیم.چه لذتی داشت هم آ.غ.و.ش.ی یواشکی و پر استرس...

با اینکه رسما به عقد هم در اومده بودیم اما رومون نمیشد پیش هم بخوابیم.یعنی پدرم بدش میومد.حتی مامانم یکی دوبار بهم تیکه انداخت که :بیچاره حالا اینقدر بهش رو بده تا دستمالیت کنه و بعد عین یه دستمال چرک بندازدت دور...شنیدن این حرفها از زبون مامانم که خودش وقتی با بابام عقد بود مسافرت هم میرفتند بیشتر ناراحتم میکرد.در صورتی که ما خیلی خودمون رو کنترل میکردیم ومیم* خیلی ملاحظه گر بود و میگفت رابطه کامل بمون واسه شب عروسی.

شبها در نبود میم*یه بالش که فکر میکردم اونه بغلم میگرفتم و به یاد روزهای با هم بودن میخوابیدم.دیگه میم شده بود همه زندگیم.بعد از تموم شدن درسم قرار شد من مدتی برای پیدا کردن خونه و خرید کارت عروسی به تهران برم.اما هر بار مامان و بابا مشکلی به وجود میاوردن.برادر بزرگ میم هم از این قائله مسثنی نبود.او هم به اندازه کافی باعث ناراحتی ها و بگو مگوهای من و میم میشد و دخالتهای بیجاش باعث لج و لجبازی های بابا و مامانم میشد.حتی ندادن جهیزیه توسط پدرم  هم اون باعثش شد.

یه شب طبق قرار قبلی میم اومده بود خونمون تا با هم بریم تهران برای کارهایی که گفتم..دوباره بابا مخالفت کرد و حرفهایی وسط کشیده شد که نباید.بین منو میم هم بگو مگو پیش اومد که باعش شد میم حلقه ازدواجشو پرت کنه تو خونمون و بره.اونشب هم داداشش باهاش بود .من که تا قبل از رفتنش خیلی خشک و جدی باهاش برخورد کرده بودم بعد از این برخورد بدش و بعد از رفتنش از خونمون... به خاطر اینکه چرا سر یه رفتن ساده به تهران و اینکه چرا من باید برای یه ازدواج ساده اینقدر مصیبت بکشم ...زدم زیر گریه و رفتم تو اتاقم.حالا مگه مامان و بابا ول میکردند!!!

:گریه کن بدبخت.چرا نرفتی دنبالش؟ میرفتی خوب..تو که دلت میخواست بری...چی شد حالا...دیدی ولت کرد؟ دیدی چطوری باهات رفتار کرد...بعد این همه توهین بازم داری براش گریه میکنی ؟خاک تو سرت که اینقدر بدبخت شدی که داری واسه اون گریه میکنی....و ...و.............!!!!!!!

حالم دیگه از حرفهاشون به هم میخورد..اونا فکر میکردند چون او رفته من دارم گریه میکنم.در صورتی که نمیدونستن درد من این حرفها نیست.اونا هیچ وقت نتونستن دخترشون رو درک کنن.یه نیم ساعتی از این ماجرا گذشت که یه دفه زنگ خونمون رو زندن.میم ÷شت در بود با حالتی ÷شیمون و ناراحت از کرده خود.تو دلم داشت قند آب میشد ولی به روی خودم نیاوردم.به اندازه یه دنیا خوشحال بودم.اونشب میم از ÷در مادرم عذر خواهی کرد و و من دلی ÷ر خون روی ÷در و مادرم رو بوسیدم و خونه رو به مقصد تهران ترک کردم.میم   با  برادرش یه شورلت سورمه ای خریده بودند شراکتی.من عقب نشستم و او هم کنارم جا گرفت.دستهامو تو دستش گرفت و با عشق دلداریم میداد و اشکهامو که همینطور بی اختیار میریخت پاک میکرد.این یه حقیقت بزرگ بود که آرامش او تنها ترین مسکن دنیا بود برام و من در کنار او خودم رو قدرتمند ترین موجود دنیا میدونستم.تو بغلش خوابیدمو ساعاتی در خواب سپری کردم.

ما صبح به تهران رسیدیم من رفتم خونه مامان بزرگم اینا که از دیدنمون کلی خوشحال شدند و میم رفت سر کار.به مامان جان گفتم که برای انجا چه کارهایی اومدیم اینجا و چند مدتی باید اینجا بمونیم.از اونجایی که کار میم تا ساعت ۴ طول میکشی تا به خونه برسه میشد ۶ و ما وقت خیلی کمی داشتیم تا بخوایم بریم دنبال خونه و از اونجایی که میم آدم بد قول و خونسردی بود فکر میکرد من تا ابد میتونم بمونم خونه مادر بزرگ و ÷در بزرگم برای ÷یدا کردن خونه هی امروز فردا میکرد.اونشب وقتی میم به خونه رسید که ساعت رو هفت نشسته بود.بعد از خوردن شام احمد آقا بساط رخت خواب رو ÷هن کرد وسط اتاق و جاها رو تعیین کرد که  کی کجا بخوابه.جای ما رو هم انداخت کنار هم .منو میم که از خوشحالی قند تو دلمون آب میشد گفتیم نه ما ÷یش هم نمیخوابیم.اما مامان جان که زن با ایمانی بود گفت نه!این چه حرفیه ؟!شما زن و شوهرید دیگه معنی نداره جدا از هم بخوابین.فرشته ها لعنتتون میکنن.

ما هم که دیدیم اینجوریه دلمون نیومد که دل فرشته ها رو بشکنیم و از طرفیم وقتی یه بزرگتر حرفی میزنه باید به حرفش گوش جان بس÷ریم و ما هم همین کار رو کردیم.فکر کنم اونشب تا صبح فرشته ها هی برامون جشن گرفتن و ثواب نوشتن....ما هم که بیجنبه!!!!نیشخندخوشمزهخلاصه شبی بسیار خوب رو در جوار فرشتگان و همسر به صبح رساندیم.ما حدود ٢٠ روز خونه مامان بزرگ و بابا بزرگم اینا بودیم.باورتون نمیشه از ترس بابا اینا جرات نمیکردم برم خونمون.از ترس اینکه دوباره بگن چرا ال کردین چرا بل کردین.

عموی میم که خونشون تو آریاشهر بود به میم ÷یشنهاد داده بود که ما بریم زیر زمین خونشون رو برای اجاره بگیریم و میم هم قبول کرده بود.به قول خودش اینجوری وقتی سر کاره خیالش راحته که من تنها نیستم.منم از اونجایی که بابام جهاز بهم نمیخواست بده مجبور بودم توقعمو بیارم ÷ایین.البته برای من دوری از اون جهنمی که خونوادم برام درست کرده بودند از همه چیز مهمتر بود.حداقلش این بود که دیگه نمیشنیدم دوماد فلانی برای زنش چیکار کرد ...دوماد بهمانی برای مادر زنش یا پدر زنش چی گرفت ...

                    

۱۳۸٩/۳/٢٤ | ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ | یک زن | نظرات () |

شاید از این به جای اسم آرش یه اسم دیگه بذارم.اینم بگم که تمامی اسمهای نوشته شده تو این وبلاگ مجازی هست و واقعی نیست...با اسم آرش نمیتونم زیاد ارتباط برقرار کنم...چراشو خودمم نمیدونم؟!شاید از حرف میم* استفاده کنم.اینجوری حس بهتری دارم.

۱۳۸٩/۳/٢٤ | ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ | یک زن | نظرات () |

 

دوران نامزدی برایم هم خوشی داشت و هم ناخوشی.بعد از اینکه به بابا گفتم دیگه نمیخوام با آرش بمونم و میخوام ازدواجمو به هم بزنم رفتارشون یه کم تغییر کرد.باهام بهتر شده بودند و گیرشون به او و خونوادش کمتر شده بود.البته میشد که گاه و بیگاه زیر بار تیکه ها و طعنه هاشون له بشم ولی حقیقت این بود که وابستگی من به آرش روز به روز بیشتر میشد و همه اینها به خاطر محبتی بود که روز به روز منو وابسته تر میکرد و من به خاطر این همه خوبی ها و مهربونیهایی که در دوران مجردیم از داشتنش محروم بودم خدا رو شکر میکردم.

روز نامزدیم رو خوب به خاطر میارم.میشه گفت اکثر فامیل جمع بودند...البته از خانواده پدریم خیلی کم اومده بودند.÷ذیرایی رو خودمون تزیین کرده بودیم.هنوز به خاطر قضیه اونشب کذایی نمیتونستم تو چشای ÷سر خالم نگاه کنم هر چند که اون نگاه شیطنت بار خودشو از روی من بر نمیداشت .متاسفانه اون روز هم باز بابا ته دلمو خالی کرد و با حالت ÷رسشی گفت :پس تموم شد دیگه؟ یعنی تو میخوای با این پسره ازدواج کنی دیگه؟ و من فقط به مامان نگاه کردم.غمی بزرگ تو دلم خونه کرده بود و نمیدونستم چی بگم...آیا کار درستی میکردم؟خودمم نمیدونستم.

آرش از نظر خودش سنگ تموم گذاشته بود.یه ÷یراهن شیری رنگ از یکی از بهترین مغازه های خیابون بوعلی(همدان)و یه کفش همرنگ ÷یرهنم.و انگشتری که از نظر خودشون ÷ول زیادی بابتش داده بودند.و یه چادر حریر سفید که روش شکوفه های صورتی و آبی روشن برق میزد.

اما امان از دست مامان و بابا...البته بهشون حق میدادم.برای دخترشون بهترین آرزوها رو داشتند.اونشب تمام میوه و شیرینی ها رو آرش خرید ولی شام رو بابا حساب کرد.که اونم باز توش حرف بود که چرا من پول شام رو دادم.سر قضیه مهریه و اینها هم باز بحث مفصلی ÷یش اومد که نامزدی ما میخواست به هم بخوره اما آرش درستش کرد.البته بعد از نامه تهدید آمیزی که من براش نوشتم و دستش دادم.اون شب شب خوبی بود .بابا ما رو به مدت ١۴ روز به عقد موقت هم در آورد تا بعد از اون رسما عقد کنیم .دوستش داشتم.چون بهم عشق میداد.برعکس من که آدم عصبی و زود جوشی بودم اون آروم و صبور بود.و این حالشت برام آرامش بخش بود.

اینم بگم قبل از اینکه ما با هم نامزد بشیم یکی دوبار با هم بیرون رفته بودیم.اونم وقتی برای مسافرت تهران بودم .یه شب وقتی خونه خالم بودم باهاش تماس گفتم.خدا خیرش بده دخترخالم هم خیلی باهام بود.اونشب قرار گذاشتیم فرداش بریم بیرون با هم .یادش به خیر...دختر خالم منو آرایش مختصری کرد و مانتو و کیفشم بهم داد.با آرش نزدیک میدون مادر قرار گذاشتیم.شب به یاد موندنی بود.شام رو تو رستوران غروب نزدیک پارک ملت خوردیم.همون شب بود که دستشو آورد جلو تا من دستمو تو دستش بذارم ولی من با شیطنت کمی علف از روی چمن نمداری که روش نشسته بودیم کندم و تو دستش گذاشتم.با همون لبخند همیشگی و همونطوری که نگاهش با نگاه شرم بار من گره خورده بود علفها رو خالی کرد و دوباره دستش رو گرفت به سمتم.منم دیگه طاقت نیاوردم و دستمو تو دستهاش گم کردم.بهم گفت که من سالهاست حس این دستهارو میشناسم.تو برای من غریبه نبودی....و در حالی که بغض مردونشو غورت میداد نگاه خیسشو  ÷ایین انداخت و گفت تورو خدا قول بده هیچ وقت تنهام نذاری و دستمو تو دستش بیشتر فشرد....

شب بعدشم خالم اینا رفتند ویلای دوست شوهرش .منو دختر خالم بهونه آوردیم و نرفتیم.اونشب باز هم با آرش بودم.با هم از هر دری میگفتیم .انگار رو ابرا بودیم.شب رفتیم خونه خالم.اونا نبودند .منو آرش تو پذیرایی بودیم.نور کمرنگ اتاق ÷ذیرایی خالم هنوز یادمه.بعد دختر خالم گفت که بریم تو اتاق کوچیکشون.اونجا بود که اولین و دلچسبترین بوسه زندگیم رو چشیدم.شیرین.نرم..پر حرارت و عاشقانه بود.خیلی دلم میخواست زمان متوقف میشد .....اما......بعد از بوسه اونشب چنان عذاب وجدانی وجودم رو گرفته بود که نمیدونستم چیکار کنم.اما آرش خیالمو راحت کرد .ما مال هم بودیم.

بعد از نامزدیمون هم بیشتر او بهم سر میزد.دلم تند تند براش تنگ میشد.همیشه از مینا سراغشو میگرفتم.البته اصلا بروز نمیدادم که دلم براش تنگ شده و خیلی دوسش دارم.خونواده مینا اون اون دوران برام چیزی نخریدن و همینها باعث میشد که باز مامان و بابا با حرفهاشون منو ناراحت کنن.اینم بگم که روز نامزدیم بابا اعلام کرد که در صورتی بهم جهیزیه میده کا آرش 3 تا وسیله بزرگ مث یخچال ..گاز...فرش..رو تهیه کنه و بیاره به اسم من بذاره خونه بابام تا بابا بقیهشو بگیره..متاسفانه برادرش که از همون اول سنگ جلوی پای ما مینداخت نگذاشت آرش این کار رو انجام بده.و قرار شد خود آرش تموم جهیزیمو بگیره.یعنی خودش اینو گفت.البته من بهش حق میدادم که قبول نکنه..چون بابا شرطش چندان معقول نبود.

من با اینکه عاشق آرش بودم اما تحت تاثیر حرف و حدیثهای خونوادم هم بودم و همین باعث میشد که بیشتر اوقاتی که از تهران برای دیدنم میومد با هم ناراحتی و بگو مگو داشتیم که چرا دست خالی میایی خونمون؟باکم فلان چیز و نمیخری؟فلان کار رو نکردی؟و...و....و...!به خاطر قبول خرید جهیزیه و گرفتن عروسی آرش خیلی تحت فشار بود.دلم براش خیلی میسوخت.از اونجایی که هم خانواده من و هم خانواده خودش تهران بودند باید برای انجام مراسم و پیدا کردن خونه میرفتیم تهران.درس من هم داشت تموم میشد و ما باید برای خیلی از کارها باید با هم میرفتیم تهران.مثلا برای خرید کارت عروسی...سالن عروسی...خونه و چیزهای دیگه.اما مامان و بابا کلا خودشون رو کنار کشیده بودند و میگفتند به ما ربطی نداره.اگر هم من کوچکترین دفاعی از آرش میکردم سر من خراب میشدند.

اون چهارده روزی که ما نامزد بودیم گذشت و ما و خانواده آرش به تهران برای انجام مراسم عقد دایم رفتیم.البته عموش از ما دعوت کرده بود که بریم خونه اونها.ما ظهر رسیدیم تهران.بعد پذیرایی و کمی استراحت رفتیم برای خرید حلقه عقد ..انجا هم بساطی داشتیم.بابا برای اینکه برای آرش حلقه گرون نخره یه حلقه سبک پر پری برام انتخاب کرد که اگه فرتش میکردی رو هوا میموند اما اونها یه حلقه خوب برای آرش انتخاب کردند.من واقعا از کار بابا ناراحت شده بودم.گریم گرفته بود اما نمیتونستم حرفی بزنم.به ناچار قبول کردم و اومدیم خونه.با هیچ کدومشون حرف نمیزدم و از دست همشوئن ناراحت بودم.هم آرش و هم اونها...

روز بعد هم برای انجام معاینه پزشکی و پرده ب-ک-ا-ر-ت رفتیم دکتری که خودشون تعیین کرده بودند.البته خدا رو شکر اصرار مامان من بود نه اونها.مادر آرش منو خیلی دوست داشت و میگفت این دختر از گل پاکتره...اما مامان من اصرار داشت که این کار انجا بشه.میگفت ممکنه فردا هزار جود مسئله پیش بیاد.کار از محکم کاری عیب نمیکنه.دل منم مثل سیر و سرکه میجوشید.و نگران بودم که مبادا شیطنتهای دوران نوجوانیم کار دستم داده باشن..از اینو اون هم شنیده بودم که این معاینه اله و بله ...درد داره و چنین میکنن و چنان ......اما خوشبختانه برای من که نه درد  داشت نه ناراحتی..کمتر از 1 دقیقه هم طول نکشید و من با حسی سرفراز گونه از روی تخت پاشدم ...بگذریم که از خجالت داشتم میمردم.روی نگاه کردن به صورتشون رو نداشتم.خونه که رسیدیم آرش ازم نپرسید چی شد؟!چون به قول خودش میدونست که همه چی مرتب و اوکیه.

فردای اون روز با کمی تاخیر رفتیم محضر تا برای اولین با عقد آسمونی و زمینی رو بینمون جناب عاقد جاری کنه.من حتی اون روز هم نتونستم به خودم برسمو کمی آرایش کنم.بابا هی غر میزد که چرا اینا دیر اومدن.آرش نگران بود.منم با یه مقنعه سیاه که یه چادر سفید به خاطر شگونش رو سرم انداخته بودم  رو صندلی کنار عاقد...نه اتاق عقدی نه شادی....عاقدم که انگار دیرش شده باشه صیغه عقد رو جاری کرد و رو به من که خودمو آماده کرده بودم مث عروسهای تو فیلمها بعد از سه بار بعله بگم کرد و گفت زود بعله رو بگویید چون دیگران هم منتظرند در صف!

منم همه وجودمو سپردم به خدا و بعله رو گفتم.نه از زیر لفضی خبری بود و نه از هدیه و منو آرش رسما زن و شوهر شدیم.اون شب تو خونه عموی آرش جشن کوچیکی به پا بود.اون شب برای اولین بار جلوی آرش رقصیدم.و آرش با شرم و حیایی که من عاشقش بودم منو نگاه میکرد.اینم بگم که بعد از عقد آرش حلقه مو عوض کرد و یه حلقه مناسبتر برام خرید...یادش به خیر اون بوسه های عاشقونه ای که توی راه پله های خونه عموت  جا گذاشتیم.....

۱۳۸٩/۳/٢۳ | ٩:٢٥ ‎ب.ظ | یک زن | نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

۱۳۸٩/٢/۱٩ | ۳:٥٥ ‎ب.ظ | یک زن | نظرات () |

اونقدر از دست غرغرهای بابا به تنگ اومده بودم که یه روز تصمیم گرفتم همه چیز رو به هم بزنم و به خواستگار بیچارم که هنوز چندان علاقه ای بهش نداشتم جواب رد بدم.نمیخواستم بهش عادت کنم و یا علاقمند بشم.چون نمیدونستم بلاخره بابا راضی میشه یا نه پا در هوا بودم.به همین خاطر سعی کردم فراموشش کنم.چند مدتی میشد که به خاطر ازدحام کاری آرش نتونسته بود بیاد خونمون و همین منو بیشتر راغب میکرد که از ذهنم بیرونش کنم.خیلی تحت فشار بودم از همه نظر.بابا برای آبروی من ارزشی قایل نمیشد.حتی همون یه ذره محبتی که قبلا بهم میکرد نمیکرد.انگار یه بچه دیگه از یه خانواده دیگه بودم.همش طعنه میزد.از خواستگارم و خانوادش بدی میگفت .شده بود عین این زنک ها.

هر کسی از راه میرسید یه چیزی میگفت و یه نظری میداد.از طرفی آرش هم سعی نمیکرد به حرفهای غیر منطقی بابا گوش بده و حق هم داشت.و همینها باعث شده بود که من رو تصمیمم مسر تر باشم.

هر کسی تو زندگیش یه سری خاطرات داره که یا از فکر کردن بهش از خودش خجالت میکشه.برای من هم از این اتقاقات افتاده .

قرار بود به تهران بریم به اتفاق دوتا داداشام سر چی نمیدونم.فقط میدونستم که خیلی خوشحالم.تا اون موقع تنهایی مسافرت نکرده بود.البته یه بار قبل تر ها رفته بودم ولی حسی که الان داشتم اون موقع نداشتم.فرداش سال بابای مینا بود و من میدونستم که اونها هم میخوان برن تهران.خیلی دوست داشتم با مینا همسفر بشم ولی نشد. به تهران که رسیدیم یه راست رفتیم خونه مامان برگم که بهش میگفتیم (مامان جان*خدا رحمتش کنه هم اونو هم بابابزرگمو (احمد آقا*...چه روزای خوبی بود.

یاد اون روزایی که همه دخترخاله ها و پسر خاله ها دور هم جمع میشدیم و بازی میکردیم به خیر.خونه مامان جانم تو یکی از محله های جنوب شهر تهران بود.کوچه شون تنگ اما باصفا بود. سر کوچه یه نونوایی بربری بود که هر وقت گشنمون میشد عصرا میرفتیم دو سه تا تازه شو میخریدیم ..همگی دور هم جمع میشدیم با کره داغ داغ میخوردیم.وای که چه لذتی داشت .عصرها وقت غروب صدای اذان برام یه حس دیگه ای داشت.خونه مامان جان حدودا 150 متری میشد.با یه حیاط میانی.یعنی حیاط وسط خونه قرار داشت و انتهای حیاط هم یه اتاق و آشپز خونه بود.وسط حیاط هم دوتا درخت پرتقال و یه مو کاشته بودند و یه حوض پر از ماهی که چسبیده به دیوار با یه فواره وسطش که ما جرات نمیکردیم بازش کنیم.البته وقتی مامان جان سر نماز بود ویا خواب بود میرفتیم و بازش میکردیم و از دیدن اون صحنه لذت میبردیم.یادمه یه مدت دایی و زنداییم هم تو همون اتاق انتهای حیاط زندگی میکردند.

فکر کردن به اینکه دوباره میخواستم تهران رو ببینم و با فامیلم مدت کوتاهی رو سر کنم خوشحالم میکرد.تو راه همش به اتفاقاتی که افتاده بود فکر میکردم.به آرش..به ÷سر عمه ام که اگه اوکی رو داده بودم دیگه اینقدر مجبور نبودم زخم زبونهایب بابا رو تحمل کنم.به دختر خاله ها و پسر خاله هام.به اینکه دوباره میبینمشون و باز دور هم جمع میشیم.حس عجیب و خوبی داشتم.زمان طولانی تر از اونچه که فکر شو کنی کند سپری میشد.بیابونهای های خشک جاشون رو به درختهای تنها و دور افتاده  میدادند و هر از گاهی شهری سر راهمون سبز میشد.اتوبوس بین راه توقف نکرد و من بلاخره به ترمینال غرب رسیدم.از اونجایی که از آرش ناراحت بودم بهش نگفتم بیاد دنبالمون.واسه همینم یه دربستی گرفتیم تا خونه مامان جانم(مادر مامانم).همیشه عاشق اون کوچه تنگ و قدیمی بودم.هوا بدک نبود.با صدای زنگ خونشون که بی شباهت به صدای چه چه بلبل نبود صدای مامان جان رو شنیدم که میگفت کیه؟!وقتی در رو باز کرد پریدم تو بغلش و یه ماچ آبدار از صورت پیر و چروک خوردش گرفتم.خوشحال شده بود و سراغ مامانم اینا رو میگرفت.

خدا رحمتش کنه.چایی هاش همیشه بهم میچسبید.بعد از خوردن یه چایی لب دوز داغ خستگی راه رو از تن به در کردم.منتظر بودم عصر بشه و فامیل رو ببینم.دلم برای دختر خاله هام تنگ شده بود.میدونستم اگه بیان خیلی بهمون خوش میگذره.

۱۳۸۸/٦/۱۱ | ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ | یک زن | نظرات () |

 

یک سال گذشت .همیشه دوست داشتم شوهرم عاشقم باشه.عشق و دوست داشتنشو نشونم بده صبور و مهربون باشه نه مثل بابام عصبی و خودخواه .اخلاق بابا اینجوری بود . مثلا هر وقت دوست داشت بخوابه همه جا باید ساکت میشد ولی وقتی خودش بیداربود اهمیتی به دیگران نمیداد البته این حالتاش وقتی بیشتر میشد که با مامان لج میکرد.ولی آرش خیلی صبور و مهربون بود و تنها ایرادش  اهمیت ندادن به زمان بود.بد قول بود و از لحاظ مالی در حد بالایی نبود..و شلخته.ولی برای منی که از بابا روی خوش نمیدیدم و یه جورایی کمبود محبت داشتم احساس میکردم دارم بهش وابسته میشم ولی هنوز عاشقش نبودم...مخالفتهای بابا تمومی نداشت.تو کاری دخالت نمیکرد و هر چی میشد مینداخت تقصیر مامان.و در آخر هم گفت که ما رسم نداریم جهاز بدیم به دختر .خودت هم جهاز باید بگیری هم عروسی ..چون ما آبرو داریم.میدونستم برای آرش سخت بود که هم جشن عروسی بگیره و هم شرطی رو که بابا براش گذاشته بود.اول قبول کرد ولی بعد با دخالت برادرش گفت که نمیتونه. بابا هم که دید حرفش دیگه زیادی غیر منطقیه گفت اگه میخوای ما جهاز بدیم دوتا تیکه بزرگ رو تو (آرش) تهیه کن مثل گاز و یخچال یا فرش ...بعد بیار اینجا بذار به اسم ما تا من بقیه شو بدم.که با دخالت برادر بزرگش این کار نشد.روزهای بدی بود.بابا هم از خر شیطون پیاده نمیشد.هرچی مامانم بهش میگفت که مگه این دختر مال یکی دیگست که جهاز بهش نمیدی...نا سلامتی اولی دخترمونه.÷سره خوبه.خدا شناسه فقط بیپوله...تو گوش بابا نمیرفت که نمیرفت.نمیدونم چرا بابا این کار رو کرد.ولی آرش قبول کرد که هم جهاز بگیره و هم عروسی.

روزها میگذشت ولی ما راحت نمیتونستیم با هم در تماس باشیم.و وقتی همدیگر رو میدیدیم که او به اتفاق خوانوادش به خونمون میومدند.بیشتر با نگاه با هم ارتباط داشتیم.البته خود من یواشکی بهش زنگ میزدم و حالشو می پرسیدم.روزهای  سختی بود. بعد از دادن آزمایبش خون و گرفتن نتیجه قرار شد یه نامزدی ساده بگیریم تا قبل از عقد رسمی به هم محرم بشیم.

بنابر این یه روز رو معین کردیم تا عمو و زنعموی آرش که به اصطلاح بزرگترشون بودند بیان خونمون و راجع به بقیه مسایل  صحبت کنیم.همینم شد.اونروز من برای اولین بار اونها رو میدیدم.خیلی اضطراب داشتم.این حس رو کسانی تازه میخواستن ازدواج کنن حتما داشتند.نمیدونستم بابا چی میخواد بگه.اونا چی میخوان بگن.خلاصه اینکه فقط میتونستم به خدا توکل کنم.حرفها و نظرات بابا هم که هی روز به روز تغییر میکرد.

خلاصه روز کذایی فرا رسید و ما برای بار چندمین بار  میزبان اونها بودیم. البته دوسه بار هم اونها مارو دعوت کردند که ای کاش نمیکردند.خونشون خیلی نا مرتب و کثیف بود و پذیرایی خوبی هم از ما نکردند که البته از نظر خودشون سنگ تموم گذاشته بودند.بگم که این چیزها به چشم من نمیومد و خود آرش برام مهم بود ولی بابا اینا نظرشون این نبود.عموی آرش مردی حدودا  ۵٠ و خورده ای ساله متوسط اندام و قد بلند بود..تقریبا خوش تیپ بود.ولی همسرس قدی کوتاه داشت و مهربون و با دیپلیسین به نظر میرسید.عموش تو بازار آهن کار میکرد و زنعموش معلم باز نشسته بود.اون حدود ۵٠ رو نشون میداد.اولش از هر دری صحبت کردند الا مسئله ازدواج ..تا اینکه عموش سر صحبت رو باز کرد.بحث خوشایندی از نظر من نبود.سر قضیه مهریه . جهزیه و شیر بها سبزو ...و.....صحبت کردن برام جالب نبود بیشتر شبیه یه معامله بود مخصوصا که عمو عدد مهریه رو خیلی گفت اعلام کرد و بابا مخالفت کرد.اونها هم از اینکه بابا نمیخواست جهاز بده خیلی ناراحت بودند و میگفتند که آرش که  پدر نداره که دستشو بگیره.ما هم که وضع مالیه خوبی نداریم پس چه جوری این کار رو انجام بدیم؟

هوای اتاق برام سنگین شده بود .عذر خواهی کردم و رفتم بیرون از اتاق.وضو گرفتم و نماز غفیله خوندم و از خدا خواستم قضیه رو هر جوری که به صلاحمه تموم کنه.یاد خدا بهم آرامش میداد.

آرش از خونه پدریش ارث بهش میرسیدو زمین و باغ داشتند که اونا هم ارثی بود ولی چون ارث بینشون تقسیم نشده بود  او چیزی جز ١ میلیون تومن در دست نداشت .یعنی برادر بزرگش نمیذاشت کسی به ارث پدرش دست بزنه و با فروش و یا تقسیمش مخالفت میکرد.بقیه هم از او حرف شنوی داشتند.به نظر من آدم باید خیلی دیوانه باشه که با وجود این همه ارث مثل بدبختها زندگی کنه .بابا هم از این میترسید که مبادا اینها آدما خصیصی باشند.چون تا اون روز آرش جز یه ساعت خیلی ساده و یه ادکلن برای عیدم .. شیرینی و  گل چیز دیگه ای برام نخریده بود.منم از قضیه ناراحت بودم ولی تو خودم میریختم و تموم ناراحتیهامو تو دفتر خاطراتم خالی میکردم.گاهی از دست آرش عصبانی میشدم.گاهی فکر میکردم دیگه دوسش ندارم.گاهی فکر میکردم اون منو دوست نداره....و ....احساساتم ضد و نقیض بودند.گاهی از اینکه قبول کرده بودم به خواستگاریم بیان خودمو ملامت میکردم.با خودم میگفتم شاید اگه حرف بابا رو گوش میدادم اونم باهام لج نمیکرد و اینقدر سنگ جلوی پام نمی نداخت.از طرفی هم از دخالتهای بیجای داداش بزرگش حرصم میگرفت چون اگه اون حرفی نمیزد آرش شاید قبول میکرد که دوتا تیکه از وسایل رو بگیره تا بتونه دل بابا رو نرم کنه.ولی افسوس که هر کی از راه میزسید یه چیزی میگفت.متاسفانه محیطی که ما توش زندگی میکردیم خیلی کوچیک بود و حرفها زود همه جا میپیچید.قضیه ازدواج ما هم تو پایگاه پیچیده بود.قرار بود کسی نفهمه ولی اکثر دوستای بابا بهش بابت ازدواج دخترش تبریک میگفتند و این موضوع اون ناراحت تر میکرد که چرا اینها همه جا جار زدند.میگفت اینا دارن از قصد این کار رو میکنن که ما دیگه نتونیم جواب رد بهشون بدیم. و من مونده بودم که عاشق آرش بشم ...یا از عشقش دوری کنم و خودمو بهش وابسته نکنم.دو راهی بدی بابا جلوی پام قرار داده بود.

شایهع دیگه هم این بود که من دختر واقعی بابام نیستم به همین خاطر او از دادن جهیزیه به من امتناع میکنه.ما از اونها حرف میشنیدیم توسط همسایه های فضول و بیکار و اونها از ما....البته حرفهایی که پشت سر ما میزدند خیلی کمتر بود .چون بابا یه آدم معروف و اسم و رسم دار بود و خیلی حواسش جمع بود.خداییش اونا هم آمای آبرو دار و خوبی بودند و ما چیز بدی ازشون نشنیدیم که بهونه ای باشه برای رد کردنشون.هر حرفی بود بی پایه و اساس بود.من بابت خودم مطمین بودم ولی بابا با این کارش خودشو خراب می کرد.چون شایعه رو به خاطر همین قضیه جهاز برامون در آورده بودند.

شبا کار من فقط شده بود گریه گریه گریه.اشتها به غذا نداشتم.گوشه گیر تر از قبلم شده بودم.از مامان و مخصوصا بابا فرار میکردم که مبادا زخم زبوناشون به گوشم برسه.یه جورایی از دستشون ناراحت بودم که به جرم ازدواج اینقدر اذیتم میکنن.یه روز تصمیم گرفتم که همه چیز رو بهم بزنم و بگم از ازدواج کردن منصرف شدم.

 

 

۱۳۸۸/٦/۸ | ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ | یک زن | نظرات () |

نمیدونم چندم مرداد بود.ساعت هشت شب رو نشون میداد.دیر کرده بودند و من سرشار از اظطراب بودم که نکنه قضیه سرکاری باشه.ولی یاد بود که مامان مینا با مامانم تماس گرفت و قضیه خواستگاری رو مطرح کرد.مامان هم با اینکه راضی به نظر نمیرسید گقت باید با پدرش مشورت کنم.قرار شده بود امروز بیان .بابا کلافه بود و هی غر غر میکرد و به دنبال او مامان هم که کاملا تحت تاثیر حرفهای بابا بود نیش و کنایه میزد.منم واقعا حالم داشت بد میشد چون بعد از شاهین خوانواده مینا اولی کسانی بودند که من با میل خودم قبول کرده بودم که بیان برای خواستگاری.

باشنیدن زنگ در ناخودآگاه از جا پریدم و با اینکه حاضر و آماده بودم رفتم تو اتاقم و دوباره سر و وضعمو مرتب کردم.صدای سلام و احوالپرسی دوطرفه ار دم در بگوشم میرسید.نمیدونستم باید چیکار کنم از ترس بابا و مامان که نگن دختره چه پر رو و از خدا خواسته هست نرفتم دم در.در حالی که تو آینه خودمو میدیدم یه آن تمام لحظاتی رو که با شاهین و کامی گذرونده بودم جلوی نظرم اومد.اون زمانی که توی حموم بودم و فهمیدم شاهین اومده خواستگاریم.بوی عطرش که فضای اتاقمون رو پر کرده بود.احساس غلیظی که به کامی داشتم و عاشقانه می÷رستیدمش.یاد برادر مینا که قبل از این داداشش ازم خواستگاری کرده بود و دلایلی نشد.

همه اون اتفاقات مثل فیلم از جلی چشمم رد میشدند و من نگران از کاری که دارم میکنم .....اینکه قبول کردم  آرش و خونوادش بیان خواستگاری.اینم بگم که یک ماه قبلش عمه و پسر عمه ام برای خواستگاری اومدن خونمون...پسر عمه رو دوست نداشتم با اینکه وضع مالی خوبی داشتن .بابا خیلی راغب بود که من با محمدرضا (پسر عمم)ازدواج کنم.یه چند روزیم موندن خونمون.البته هنوز قضیه آرش به میون نیومده بود.یه روز صبح مامان ازم پرسید چرا محمدرضا رو قبول نمیکنم ...پرسید کسی رو دوست دارم و من گفتم که عاشق کامی هستم.ولی فقط در حد صحبت کوتاه با هم ارتباط داریم.مامان کلی راهنماییم کرد دوباره.میدونستم محمدرضا پولداره و میتونه منو خوشبخت کنه.همون موقعی که برای تعطیلات عید رفتم شهرستان خونشون متوجه علاقش نسبت به خودم شده بودم ولی ...خوب من دوسش نداشتم به خاطر اینکه برادراش معتاد بودند .درسته که خیلی ثروتمند بودند و برای تفریح تریاک مصرف میکردند  ولی معتاد معتاده دیگه و من از ترس اینکه مبادا او هم مثل داداشاش معتاد شه راضی به این ازدواج نبودم.البته اون حتی لب به سیگار هم نمیزد.

دلیل دیگم این بود که مردهاشون به زن احترام نمیذاشتن ....من دلم میخواست با کسی زیر یه سقف برم که از مردونگی بویی برده باشه.به زن به چشم یه شی نگاه نکنه واز لحاظ علمی چهارتا چیز سرش بشه.آدم پولدار بیشعور به درد من نمیخورد.خلاصه اینکه همون شبی که عمه بعد از شنیدن جواب منفی من داشت بارشو میبست که برگردن شهرستان اون یکی عمم با پسرش اومد خونمون.اون یکی پسرعمم معلم بود.باز یه شغل فرهنگی داشت ولی از اونجایی که جفتشون یه فرهنگ رو داشتن به اونها هم جواب منفی دادم.همون روزمینا اومده بود در خونمون و باهام کار داشت.همون روزی که محمدرضا اومده بود برای خواستگاری.خواهر کوچکترم به جای من کفته بود که من دارم ازدواج میکنم.وقتی دم در رفتم مینا با نگرانی ازم پرسید جدی جدی داری شوهر میکنی؟

گفتم نه بابا خواهرم خواسته سر به سرت بذاره.همونجا بود که مینا بازم قضیه خواستگاری آرشو پیش کشید....وقتی رفت مامان با حالت ناراحت که معلوم بود صدامونو شنیده گفت اگه فکر میکنی بابات میذاره با این خونواده یه لا قبا وصلت کنی کور خوندی.حالم خیلی گرفته شد.اونشب من با مامانم اینا نرفتم بیرون برای شام و اونا (عمه و محمدرضاو مامان و باباو...)خودشون رفتند.البته بعد از کلی اصرار که منم باهاشون برم.

داشتم میگفتم که تو همون افکار بودم که صدای مامان منو به خودم آورد که اوکی رو داد که من برم تو پذیرایی.برای بار آخر یه نگاه تو اتاق انداختم و از تمیز بودنش مطمئن شدم.وبعد با شرمی که گونه هامو سرخ کرده بود وارد اتاق شدم و سلام کردم.مینا هم اومده بود.به همراه آرش ...مادرش و برادر بزرگش.اون شب شبی فراموش نشدنی برای من بود.بعد از اینکه چایی رو تعارف کردم احساس عمیقی تو دلم نسبت به آرش پیدا کردم.برای مدت کوتاهی از پذیرایی خارج شدم.محیط برام سنگین بود.حرفهایی که رد و بدل میشد خوشآیند من نبود.بابا تو لب بود و مامان هم بی محلی میکرد.رفتم تو اتاقم تا یه کم آروم بگیرم.البته کنجکاو هم بودم که ببینم حرفها به کجا داره ختم میشهو از زیر در پذیرایی جایی که آرش نشسته بود رو خوب میتونستم ببینم.به نظر مهربون و دوست داشتنی میرسید.قندوک هم تو بغلش بود و داشت شیرین زبونی میکرد و او هر از گاهی یه بوس کوچولوش میکرد.یه دفه دیدم فندوقک با همون زبون شیرین بچگانه به منی که زیر در بودم اشاره کرد و چشم آرش به من که خم شده بودم و داشتم نگاشون میکردم افتاد.نفهمیدم چه جوری از جام پریدم تا ضایع تر از این نشم.مونده بودم اون وروجک منو چجوری از اون فاصله دیده بود.

قرار شد بریم تو اتاق من و باهم صحبت کنیم.یادش به خیر حرفهای ما یه دوساعتی طول کشید.بیشتر ساکت بودیم .زیاد باهم صحبت نکردیم.هم خجالت میکشیدیم و هم همه چیز از یادمون رفته بود.البته ایده های شخصی و حرفهایی رو که باید میزدیم رو زدیم و خلاصه اینکه من با اینکه راضیب بودم ولی جواب رو گذاشتم که بزرگتر ها بدن.یعنی مامان و بابا.

اونشب یکی از شبهای به یاد موندی من بود.باورم نمیشد که همه چیز اینجوری شروع بشه و تا اینجا کشیده شه.اونا که رفتن بابا شروع کرد به ایراد گرفتن .چرا ÷سره اینقدر حقوق میگیره؟ چرا دانشگاشو تموم نکرده؟همه آروز دارن معماری بخونن ولی اون بی لیاقت چرا درسشو ول کرد!!!چرا لباسش اینجوری بود.چرا داداشش اونجوری بود.چرا مامانش اینو گفت؟!!!چرا داداشش اونو گفت.و......و.....و....

داشتم داغ میکردم و از اونجایی که جرات اعتراض نداشتم رفتم تو اتاقم...ولی هنوز صداشون رو میشنیدم که این پسره یه لا قبا به چی فکر کرده اومده خواستگاری دختر من.خانوم همش تقصیر توئه....چقدر گفتم نذار با این دختره بگرده ...چقدر گفتم اینا وصله ما نیستن ...حالا ببیین کار به جایی رسیده اومدن خواستگاری.صدای مامانم میومد که میگفت خوب تو که اینقدر ناراضی بودی چرا گفتی بیان.یه کلمه میگفتی نه!نیاین.نهایتش یه عذر خواهی میکردیم ...همین.

بابا به خاطر من قبول کرده بود که اونا بیان.البته همون شب بابا ازم خواست که چیزی بگم و نظرمو بدم.که من گفتم هرچی شما بگین.

توپ و تشرهای بابا و مامان مثل پتک تو سرم کوبیده میشد.طوری حرف میزدند که انگار خطای بزرگی رو مرتکب شدم.بغضمو قورت دادم و اشکامو پاک کردم و خیلی بی سر و صدا خوابیدم.

چند روز بعد باز هم آرش و خونوادش اومدن خونمون.ما جواب مثبت داده بودیم البته بابا و مامان هنوز هم ناراضی بودند.قرار شد بریم آزمایش خون بدیم و یه صیغه محرمیت بخونیم.تو اون مدت با آرش بیشتر آشنا شده بودم.احساسم روز به روز نسبت بهش بهتر میشد ولی عاشقش نبودم.میدونستم میتونم دوسش داشته باشم.البته اگه خونوادم میذاشتن.عین توشته های اونروزم رو که تو دفتر خاطراتم نوشته بودم تایپ  میکنم.

۶ خرداد ١٣٧٧

مینی بوس پایگاه برخلاف همیشه جلوی میدان شهدا نگه داشت.و همگی خارج شدیم.هوا بسیار گرم بود.آرش در حالیکه با همان آرامی از اتوبوس خارج میشد با بابا شروع به حرکت کرد.هنوز کینه صبح در دلم مانده بود.از نگاه کردن به او پرهیز میکردم.حس میکردم دگر احساسی در دل نسبت به او ندارم.خیلی ناراحت بودم.بغضی که در دلم مانده بود هنوز بوی تازگی میداد.او به دنبال باجه تلفن رفت تا باکسی تماس بگیرد.مینا سعی میکرد با حرفهایش مرا قانع کند.ولی من قانع نمیشدم.خلاصه بعد از هزار و یک تعارف همگی سوار تاکسی شدیمو تا توانبخشی رفتیم.در بین راه منو حاج خانوم جامونو عوض کردیم و من ÷یش بابا نشستم.نمیدونم چه حسی بود که حتی از بابا هم خجالت میکشیدم.به مکان مورد نظر که رسیدیم مینا گفت هیچ فکر میکردی روزی به اینجا بیاییم؟همگی از ماشین خارج شدیم.مامان و بابا ایستادند تا آرش سوال کنه.بعد از گرفتن جواب همگی وارد محوطه شدیم.فضای سبزی روبه رویمون نمودارشد.وسط اون فضای سرسبز میدانی بزرگ بود که به طرز زیبایی تزیین شده بود . در انتهای آن ساختمانی بزرگ و زیبا به چشم میخورد .اطراف میدان را با گلهای میمونی تزیین کرده بودند و تا چشم کار میکرد گل بود و سبزه و زیبایی های خدادادی.یک لحظه به رحمت بی پایان خدای مهربانم انیشیدم.سمت راست ما کلبه ای از چوب فکر کنم گردو بود .خیلی زیبا و قشنگ....

با دیدن اون کلبه یاد داستانهای فهیمه رحیمی افتادم.وسط میدان حوضی بزرگ بود به شکل بیضی یا دایره ...دقیقا یادم نیست ولی آب راکد آن و برگهایی که  رویش افتاده بودند نشان از عدم رسیدگی به حوض را میداد.حس کردم کسی حتی به آن نگاه هم نکرده.ابتدا آرش در حالیکه فندوقک رو تو بغلش گرفته بود وارد سالن شد و بعد از مدتی بابا به مامان گفت ما میرویم شما اینجا منتظر بمانید.حاج خانوم و مینا کنار جدولی پر از گل نشسته بودند که مامان هم به جمع انها پیوست.منو بابا هم بعد از گرفتن دفترچه بیمه و شناسنامه او ..مامان و خودم به سمت سالن رفتیم.محیط بسیار ساکت بود........

تا اینجا بیشتر ننوشتم انگار ادامش کنده شده بود. یادم نمیاد اونروز آزمای٢١وتش خون دادیم یا چند روز بعدش؟اونروز ناهار رو مهمون آرش بودیم.البته بابا اصرار داشت حساب کنه. به پیشنهاد من رفتیم رستورانی که برای مسابقات نقاشی مارو اونجا برده بودند.یاد اون دوران رو هم زنده کردم.چه روزایی بود....

۱۳۸۸/٦/٧ | ٦:٠٢ ‎ب.ظ | یک زن | نظرات () |

نوشتن از گذشته و رفتن به اون موقع ها حس و حال خودشو میخواد.نمیدونم چرا مدتیه که نمی تونم با گذشتم ارتباط برقرار کنم.یه جورایی دلم هواشو نمیکنه.هوای اون دورانو .اون شادیها و غمها.حس تصور کردن گذشته تو وجودم تازه نمیشه.مدتیه خودمو نمیتونم تو اون فضا ببینم.چرا شو خودمم نمیدونم.خیلی شده که بشینم پای نت و بخوام بنویسم ولی دستم نمیره .ذهنم پایه نیست.نمیدونم چرا اینجوری شدم.از تو دوست خوبم که منتظری ادامه زندگیمو بنویسم معذرت میخوام....

میام و به روز میکنم ولی شاید ادامه زندگینامم نباشه.برای نوشتن زمان لازمه و حس غرق شدن در کلمات و همونجایی که در بارش مینویسی.من که اینجوریم .تو رو نمیدونم.

۱۳۸۸/٥/٢٤ | ٥:٥٤ ‎ب.ظ | یک زن | نظرات () |

             

روز های تکرای از پس هم  میومدن و  میرفتن.و کار هر روز ما شده بود صحبت کردن در باره دوست پسرامون.به عشق اونا بیدار میشدیمو میرفتیم سر کلاس درس و توکلاش هم حواسمون پیش اونا بود.همونطوری که گفتم درسمونم تعریفی نبود.اون سال ما دوباره تجدیدی آوردیمو  مجبور شدیم تابستونم بریم سر کلاس.از اونجایی که اون دوتا هر دوشون شاگرد اول بودن دیگه ما ندیدیمشون.ولی خاطرات اون راهی که میرفتیمو همیشه زنده نگه میداشتیم و هر دفه که از اون راه میگذشتیم یه خاطره برامون زنده میشد.ازشون بیخبر بودیم و دلتنگشون.تا اینکه اونروز ....

خوشحال وخندون از دبیرستان بر میگشتیم خونه تو راه بودیم  که من دیدم کامی داره با یه کیسه کوچیک برنج مخالف جهت ما از اون ور خیابون رد میشه.قند تو دلم آب شد. چون مدت زیادی میشد که ندیده بودیمشون.مینا هم دیدش.با هم رفتیم تو مسیری که اون میرفت...میخواستم حالشو بپرسم...میخواستم بهش بگم که چقدر دلتنگش بودم و از دیدنش خوشحالم.البته فاصله او با ما زیاد بود و ما مجبور بودیم تند تن راه بریم تا بهش برسیم. نفسهامون بالا نمیومد.انگار دنبالش کرده بودند .اون هم تند تند میرفت تا اینکه  ما تقریبا بهش نزدیک شدیم.سر یه چهار راه پیچید بره اونور که ما رو  رو دید.هول کرده بودم ...سلام کردم جوابمو داد.در حالی که عصبانی شده بودم گفتم چرا مثل چیز سرتو انداختی پایین و داری میری؟ یه کم آرومتر.

نمیدونم اونروز از چیزی عصبانی شده بود که بهم گفت خانوم من با شما صنمی ندارم که بخوام وایسم.مونده بودم چی بگم.مات و مبهوت که آیا این خودشه که داره این حرفا رو میزنه؟پرسیدم نداری؟ گفت نه که ندارم با حالت عصبانی.گفتم باشه ...خدافظ...با حالت کمی تهدید... اشک تو چشام جمع شده بود ولی به خاطر غرورم خودمو نگه داشتم و رفتم چند قدمی دورتر ایستادم. مینا داشت در باره شهرام میپرسید که حالش چطوره و از این جور حرفها.الان که فکرشو میکنم میبینم که اون وقتها من چقدر حساس و زود رنج بودم.خوب حرف بدی بهش زده بودم ...مثل چیز داری میری یعنی چی؟ اگه اون این حرف رو بهم میزد من چیکار میکردم.

مینا میگفت کامی وقتی داشت جواب منو میداد و از شهرام میگفت همش نگاهش به تو بود که بر گردی به طرفش و اون یه جوری منت کشی کنه ولی تو بر نگشتی و ما با هم خداحافظی کردیم.به مینا گفتم که به خاطر این بود که اشکام همینطوری سرازیر میشدند. به همین دلیل نمیتونستم نگاش کنم.پشتم به اونها بود که صدا مینا رو شنیدم گفت بریم .با کامی خدا حافظی کرده بود و کامی من رفته بود.دیگه نتونستم طاقت بیارم و های های زدم زیر گریه.دیگه هیچی نمیفهمیدم.برام مهم نبود که رهگذر های فضول در باره ام چی فکر میکنن.باورم نمیشد کامی بهم گفته باشه ما با هم کاری نداریم ....این یعنی منو دوست نداشت ..منو نمی خواست..وای خدای من چه روز بدی بود...اونقدر گریه کردم که نگو.یاد خاطرات دوست داشتش جلوی چشام میومد.اون امام زاده ای که رفتم و توش گریه کردم تا بهش برسم.اون روزی رو که دیدمش جلوی سینما و هیچی از فیلم خواهران غریب نفهمیدم.اون روزی رو که من اینور اتوبان بودمو اون اومد باهم صحبت کنه ولی روم نشد باهاش حرف بزنم.اونم رفت بدون اینکه بفهمم اون روز  چی میخواست بهم بگه ...

خر بودم...هر دفه به خاطر مسیله ای بهش بی محلی میکردم. حقم بود.اون روز من فقط گریه کردم.تا خود خونه تو کل راه .تو خونه با هیشکی حرف نزدم.شب و روز دعا میکردم که دوباره تو مسیر دبیرستان ببینمش.ولی افسوس که ندیدمش. اون سال با هزار زحمت قبول شدم ولی دبیرستانی که توش درس میخوندیم ثبت نام  ما رو قبول نکرد و دلیلش بی توجهی به درس و دیر اومدن سر کلاسها بود.حال و حوصله چونه زدن با مدیر رو نداشتم.مینا هم مثل من .اون سال دبیرستان دیگه ای رو پیدا کردیم. یه دبیرستان بهتر و بزرگتر.حداقل مزیتی که داشت این بود که مجبور نبودیم چادر سرمون کنیم.ما از اون دبیرستانی که زمانی جایگاه  بهترین خاطرات زندگیمون بود رفتیم به یه دبیرستان جدید.با محیطی جدید و آدمایی جدید.

بعداز اون قضیه با مینا یکی دوبار شهرام رو دیدیم ولی من به خاطر حفظ غرورم از کامی چیزی نمیپرسیدم و هم چیزی نمیگفت.ولی گاهی مینا به جای من از  حال کامی میپرسید.کامیاب همون سال اول دانشگاه قبول شده بود.دقیقا رشتش رو یادم نمیاد.از لابلای حرفهای شهرام فهمیدم. هم خوشحال شده بودم و هم ناراحت چون به یه شهر دیگه رفته بود  و من شاید دیگه هیچ وقت نمیتونستم ببینمش.همیشه براش دعا میکردم.با اینکه نمیدیدمش.

داشتم میگفتم که به یه دبیرستان دیگه رفتیم. اونجا دوستان جدیدی پیدا کردیم و فصل تازه ای در زندگی من آغاز شد. دیگه میخواستم فقط به درس خوندن فکر کنم.با لیلا و نجلا  اونجا آشنا شدم.دوتا خواهر خوشگل و خوشتیپ.لیلا یکسال از نجلا بزرگتر بود.اونا شدن یکی از صمیمی ترین دوستان ما.البته الان ازشون بیخبرم.نمیدونم چیکار میکنن.ولی میدونم که لیلا با دوست پسرش ازدواج کرد وهمدان هست و نجلا هم با یه پسر رشتیه و رفته شمال کشور.ولی الان نمیدونم کجان ...شاید جاشون رو عوض کرده باشن. شایدم نه....بیخیال.

فکر کامیاب یک لحظه آرومم نمیذاشت.تو خونه تو بیرون تو خواب تو بیداری خلاصه تو هر حالتی فقط به اون فکر میکردم.کلافه شده بودم از طرفی هم فکر فندوقک ...رفتار بابا تو خونه با اعضای خونه و بی علاقگی من به اون رشته  لعنتی باعث شد دوباره تو چندتا از درسهام  مشکل پیدا کنم.البته تلقین خودمم بودا.دیگه کم کم بدست آوردن کامیاب برام رویایی دست نیافتنی شده بود.مینا حال و روز منو میدید و واقعا اون روزها سنگ صبور من بود.برادر مینا اون اوایل ازم واسته بود باهش مدتی دوست باشم و قصدش ازدواج بود و من به خاطر رودر بایستی که با مینا داشتم همینجوری قبول کردم.

البته از برادرش زیاد بدم نمیومد و با خودم میگفتم خونوادش خوبن.اخلاق پسره هم خوبه میتونم بهش علاقمند شم.البته قبل از آشنایی من با کامی این اتفاق افتاده بود.بعد هم قضیه یه دفه بدست فراموشی سپرده شد و نه اون و نه من دیگه حرفی در این رابطه نزدیم.البته من کمی دل چرکین شده بودم که چرا برادر مینا یه دفه کشید کنار ولی از طرفی خوشحالم بودم که قضیه به هم خورد چون علاقه ای بهش نداشتم.فقط ازش بدم نمیومد.همین.

بعد شکست سختی که تو عشقم خوردم مینا دوباره بهم پیشنهاد کرد که با برادرش ازدواج کنم البته اینبار با برادر سومیش نه چهارمیش(همونی که برات گفتم).اینبار خیلی ناراحت شدم و گفتم مینا منو دست انداختین؟ یعنی چی؟یه بار میگی کاوه میخواد باهت ازدواج کنه یه بار میگی کامران؟خودت میدونی چی داری میگی؟

اون روز فهمیدم که چرا کاوه دیگه سراغ من نیومد و در این باره حرفی زده نشد.کاوه منو میخواسته ولی به خاطر بیماری مسری و واگیرداری که داشته  نمی تونسته تصمیم درستی بگیره...البته بیماری کاوه طوری بوده که اگه همسرش  واکسن میزده مشکلی براش پیش نمیومده.از وجود این بیماری بعدا مطلع شده بودند.برادر بزرگه کاوه که اسمش کامران هست از من خوشش میومده یه جورایی عاشق من شده بوده.ولی به خاطر کاوه نمیتونسته  عنوان کنه تا اینکه اونشب مامان مینا داشته به کاوه میگفته باید تکلیف این دختر رو روشن کنی.کاوه هم هی بهاهنه های الکی میاورده.آرش که دیده بوده برادرش  شرایط ازدواج رو نداره بهش میگه اگه تو نمیتونی و این همه مشکل داری بذار من پا پیش بذارم.

از این نظر همشون تعجب کرده بودند و باورشون نمیشده که آرش منو دوست داشته باشه.خودمم  همینطور چون من عکس آرش رو یکی دوبار تو آلبوم خانوادگیشون دیده بودم و بس.مینا بهم گفت که منو تو ختم پدرش دیده.قضیه فوت بابای مینا خیلی ناگهانی اتفاق افتاد.بابای مینا رو یه بار دیده بودم.مردی نسبتا چاق و با قدی متوسط و موهای جوگندمی که وسط سرش کمی ریخته بود.مردی مهربون بود و بر خلاف بابام خیلی گرم و شوخ به نظر میزسید.مامانش هم ماه بود.درست یادمه که سال  ٧۴ بود از دبیرستان برمیگشتیم تو کانکس که نشسته بودیم تا اتوبوس  پایگاه بیاد یه آقایی اومد پیش مینا و چیزی بهش گفت. مینا هول کرده بود و به من گفت تو برو مثل اینکه حال بابا بد شده  و تو بیمارستانه.

از اونجایی که فکر نمیکردم اتفاقی افتاده باشه قبول کردم.وقتی رسیدم پایگاه از خواهرم شنیدم گه پدر مینا به رحمت خدا رفته.باورم نمیشد .آخه حال باباش خوب بود تا دیروزش.چون شب شده بود نتونستم همون  موقع برم.فردا صبحش اولین کاری که کردم رفتن به خونه مینا بود.البته به خاطر کوچیکی پایگاه خونشون فاصله زیادی با ما نداشت.صدای گریه و شیون بود که از خونشون میومد.خدا نصیب هیچ بنده ای نکنه.همه سیاه پوش بودند. دم در کاوه رو دیدم از بس که گریه کرده بود چشماش قرمز شده بود..سلام کردم و در حالی که نمیتونستم اشکامو کنترل کنم تسلیت گفتم و پرسیدم مینا کجاست؟مینا تو پذیرایی بود کنار مادرش.گریه نمیکرد و  به نقطه ای خیره شده بود.مادرش هم آروم آروم گریه میکرد.مینا تا منو دید بغضش ترکید و باصدای ضعیف و گرفته ای گفت دیدی بی بابا شدم؟نمیدونستم چی بگم .همیشه برام سخت بوده که تو مراسم عزا داری کسی رو تسکین بدم.همیشه از این میترسم که تو اون شرایط چیزی بگم که طرف بیشتر غصه بخوره تا دلداری بشه.تو اون لحظه فقط مینا رو بغل کرده بودم و باهاش میگریستم.دقیقا یادم نیست که بهش چی میگفتم. باباش سکته قلبی کرده بوده. اونم بخاطر مصرف بیش از حد سیگار.لعنت بر این سیگار.

از اون به بعد مینا مینای سابق نبود.کلمه بابا از دهنش نمیافتاد.خوب برای یه دختر یکی یه دونه ته تغاری چیز کمی نبود.اونم با اون بابای مهربون که هر کسی آرزوشو داشت.خدا رحمتش کنه.بیشتر به مینا میرسیدم و محبت میکردم. خیلی وقتها میاوردمش خونمون و بعضی روزها که مامانم اینا نبودند ساعات خوبی رو باهم میگذروندیم.اینجوری مینا هم کمتر غضه میخورد.اینم بگم که رابطه اونجوری ما هنوز ادامه داشت.یادش به خیر که چقدر با هم حال میکردیم.

بعد از شنیدن اینکه آرش میخواد بیاد خواستگاری اول نمیخواستم قبول کنم.اینم بگم که من دختر خاله خودمو برایآرش کاندید کرده بودم و یکی دو نفر دیگه رو که بنده خدا قبول نکرده بود و من متعجب که دخترا به این خوشگلی چرا به دلش نمیشینن .نگو  همون موقشم دل در گرو من نهاده بودهنیشخند.طفلکی آرش...مونده بودم به مینا چی بگم.از آرش خوشم میومد.مینا میگفت سه سالی میشه منو زیر نظر داره.احتمالا از وقتی که با مینا دوست صمیمی شده بودم.قبول کردم که بیا خواستگاری ولی نه همون روز .فرصت خواستم تا فکرامو بکنم.آخه خونواده نظر مثبتی در باره اونها نداشتن.چون کمی از نظر طبقاتی از ما پایینتر بودند.ولی خود من اصلا اهمیتی به این مسایل نمیدادم.

روزها از پی هم میومدند و میرفتند.از کامیابم خبری نشد که نشد.تا اینکه یه روز که سر ایستگاه سرویس دبیرستان بودیم با دوستامون مینا بستنی مهمونون کرد.بستنی فاطی (یکی از دوستامون) رو گذاشتیم رو نیمکتی تا بیاد .منو مینا مشغول خوردن بستنی بودیم که دیدم فاطی مثل آدمای مسخ شده اومد و نشست رو بستنیش البته ندیده بودش و گفت بچه ها این پسر خوشگله رو ببینین.شهرام بود که داشت میومد البته نه به سمت ما مسیرش اونوری بود.حواسش به ما نبود.مینا دست و پاشو گم کرده بود.نمیدونست صداش کنه یا نه آخه دور و برمون بچه فضول زیاد بود  که بره به مدیر و ناظم خبر بده.ولی رفت چون ممکن بود دیگه نتونه ببیندش.منم دنبالش رفتم.داشت از خوشی پر در میاورد.بهش غبطه میخوردم.چون از من خیلی جلوتر بود و هنوز ضربه ای نخورده بود.از این بابت خوشحال بودم.مینا صداش زد .

بعد از سلام و احوال پرسی شهرام که از دیدن ما تعجب کرده بود پرسید شماها اینجا چیکار میکنید؟البته این تیکه کلامش بود.مینا هم قضیه جابه جایی دبیرستان رو البته به یه کم چاخان به نفع خودمون براش تعریف کرد.خیلی حرفها بین اون دو رد و بدل شد.خیلی دلم گرفته بود.میدونستم که حال کامی خوبه چون اگه بد بود حتما دوستش بهمون میگفت.اونروز تصمیمم رو گرفتم که اگه مینا دوباره خواست که برای کامران بیان خواستگاری قبول کنم.میدونستم  رابطه منو عشقم بی سرانجامه.میدونی یه جورایی بچه بازی شده بود.میدونستم  که میتونم آرش رو دوست داشته باشم.تا اینکه مینا دوباره ازم خواست تا بیان با خانوادم صحبت کنند و من قبول کردم.

 

۱۳۸۸/٤/۳٠ | ۳:۳٦ ‎ق.ظ | یک زن | نظرات () |

        شاید آن دوردستها پشت آن کوههای بلند خاکستری دخترکی چون من خوشبختی را جستجو  کند

یه روز با مینا تصمیم گرفتیم اون دو رو تعقیب و خونشون رو پیدا کنیم.بعد از تعطیل شدن دنبالشون رفتیم. ابتده اونا فکر میکردند ما داریم مسیر خودمون رو میریم ولی وقتی فهمیدند ما دنبالشونیمهر از گاهی مثل دخترا بر میگشتند و نیم نگاهی میکردند و میپرسیدند واسه چی داریم دنبالشون میریم؟!ما هم که خودمون رو زده بودیم به اونراه خیلی جدی میگفتیم ما دنبال شما نیستیم ...دنبال مقتولیم.اولش متوجه حرفمون نشدند ولی وقتی فهمیدند کلی خندیدند ولی طوری که ما نفهمیم ...میدونی اون موقع ها مثل الان اینقدر آزادی نبود که دختر و پسر راحت با هم صحبت کنند.ما هم ده قدم دور تر از اونها حرکت میکردیم تا کسی شک نکنه.البته تابلو که بود ولی مجبور بودیم و کنجکاو.سر هر چهار راه اونها به به هم دست میدادند...چیزهایی میگفتند که برای ما نامفهوم بود و نیم نگاهی به ما میکردند که ما فکر کنیم دارند از هم خداحافظی میکنند.ما هم مثل خودشون به هم دست میدادیم که یعنی خودتونین ...ما گول نمیخوریم...تا اینکه به یه اتوبان خلوت روبه روش به یه خیابون بزرگ منتهی میشد رسیدیم.با کمال تعجب دیدیم که ایستادند تا ما بهشون برسیم.
مایی که تا چند دقیقه پیشش خیلی آرو و خونسرد بودیم حالا کلی هول کرده بودیم و مونده بودیم چیکار کنیم کهمینا گفت بریم پیششون. منم که ترسو و محافظه کار...گفتم نه مینا میگیرنمون ...خیلی خطریه...مینا در حالی که داشت میرفت بهم گفت پس تو اینجا باش تا من بیام. من هم موندم و چیزی نگفتم. مینا به سمت اونا رفت و شهرام هم چند قدمی به مینا نزدیک شد.و مشغول صحبت شدند مینا هر از گاهی در بین صحبتهاش به من نگاه میکرد .انگار داشت در باره من صحبت میکرد. جالب اینه که کامی هم چند قدم از اونها دورتر بود. مثل من.فاصله من با کامیاب طوری بود که قشنگ میتونستم ببینمش.تا حالا اونقدر بهش دقت نکرده بودم.یاد حرف مینا افتادم که میگفت کامیاب خیلی مردئنه و خوشتیپه.راست میگفت.قد بلند ..یه کمی تو پر با ..رنگ پوستش کمی آفتابسوخته و تیره بود و صورتش استخوونی و زاویه دار.گرد و گوشتی نبود. لباش برجسته بود و چشماش خیره کننده.با خودم گفتم نه بابا اینم واسه خودش جیگریه ها. تنها چیزی که تو صورتش بد بود دماغش بود که استخوونی و کمی کنده به نظر میرسید.ولی برای من خودش اهمیت داشت. تو همین افکار بودم که صدای سلام کردنش منو به خودم آورد. یه دفه تا نزدیک خودم دیدمش هول کردم و به ته ته په ته افتادم.
دست و پا شیکسته جوابشو دادم.نمیتونستم نگاش کنم. اشک تو چشمام حلقه زده بود و غرورم نمیخواست او بفهمه...به همین خاطر سرم رو بالا نیاوردم.بیچاره حتما فکر میکرده این دختر چقدر نجیبه که حتی روش نمیشه منو نگاه کنه.خلاصه که صدای آروم و دلنشینی داشت. از هم در باره سن و رشته و محل زندگیون پرسیدیم...اونجا بود که من فهمیدم اسمش کامیابه و در رشته ریاضی تحصیل میکنه.جالب این بود که بچه جنوب همدان بود ...تو یه محله پایین و قدیمی. اینو بعدا یکی از دوستام که خونشون نزدیک اونها بود شنیدم.چون همونطور که گفتم مدرسه مون تو پایین شهر بود و اکثر بچه ها هم مال همون محله یا پایینتر بودن.
او میگفت که پسر سنگین و با شخصیتیه ولی از لحاظ مالی وضع خوبی ندارن...میگفت خونشون حتی پلاک هم نداره...با مادر و پدر پیرش زندگی میکنه و دو خواهر و برادر کوچکتر از خودش اصلا باورم نمیشد. بهش نمیومد.این چیزها رو من بعدها فهمیدم.ولی در عشق من تاثیری نگذاشت.ولی فهمیده بودم چرا او زیاد به خودش اجازه نزدیک شدن و صحبت کردن نمیداد.ولی شهرام اوضاع احوالش از او بهتر بود.از لحاظ مالی.ولی همونطوری که گفتم برای من فرقی نمیکرد.روزها از پی هم میگذشت و منو کامیاب به هم نزدیکتر میشدیم.البته از لحاظ صحبت کردن فقط.یعنی دیگه هول نمیکردیم و خجالت نمیکشیدیم.ولی من همیشه اشک تو چشام جمع میشد واین دست خودم نبود.
از لحاظ درسی هم که گفم همه چیز شده بود کامیاب و برای مینا هم شهرام. درسمون بد شده بود.و سر کلاس همش تو فکر اونها بودیم.گاهی هم از طرف دفتر تذکراتی بهمون داده شده بود که ما رو با دوتا پسر دیدند.ولی ما با پر رویی تمام زیرش میزدیم و یه چیزی هم طلبکار میشدیم.البته بگم اوضاع من نسبت به مینا بهتر بود. چون کارهای نقاشی دبیرستان به عهده من بود و فعالیتهای هنری زیادی داشتم.و برای اونجا مقام هم آورده بودم. و این خودش از هیچی بهتر بود.
در خونه هم وضع بهتر شده بود.اعصاب بابا آرومتر و حال و حوصلش سر جاش اومده بود .مامان هم شکمش و بخیهاش خوب شده بودند و سر پا شده بود. چون قبل از اون کارهای خونه به عهده من بود.ولی خواهر کوچولوم نه!من بهش میگفتم فندق..چون خیلی کوچولو بود و رنگ پوستش تیره.همونطور که گفته بودم فندوق من از بدو تولد پاهاش تو گچ بود ...تا دوسالگی سه عمل جراحی روش انجام داده بودند.فکرشو بکن..روی پاهای مثل برگ گلش جاهای ضمخت بخیه خودنمایی میکرد.با خودم میگفتم مگه این کوچولو چقدر تحمل داره؟یادمه شش ماهه بود.قسمت زانو تا زیر سینه تو گچ بود. طفلکی زبون که نداشت فقط گریه میکرد ..در حالیکه دستهای ظریف و کوچولوش رو به کچها میسابید با نگاهی ملتمسانه از مامان میخواست اونارو از تنش در بیاره.ولی مامان که کاری از دستش بر نمیومد در حالی که بغلش کرده بود باهاش گریه میکرد .
من شاهد این جیزها بودمو فقط تو نتهایی خودم میگریستم.خیلی برام سخت بود که کاری نمیتونم برای فندوقم انجام بدم.گاهی بابا رو مقصر میدونستم به خاطر دعوای اونشب...گاهی مامان رو به خاطر خوردن دارو برای انداختن بچه و گاهی میگفتم این سرنوشت او بوده.میدونی مامان پریود بود و حامله.یه روز که به خونریزی افتاده بود دکتر رفت و از درد شکمش شکایت کرد. دکترش هم براش سونوگرافی نوشت. معلوم شد تو شکم مامان غده ای هست که باید عمل شه.روز عمل دکتری که قرار بوده مامان رو عمل کنه یه بار دیگه براش سونو مینویسه و در کمال ناباوری میبینه که مامان حامله هست و بچه چهار ماهشه...البته از این اتفاقات افتاده بوده ..اینو دکتر به مامان گفته بود
اون روز دیدم مامان با حالتی گرفته اومد خونه.و بابا از او گرفته تر.اونشب با با و مامان با هم بحث سختی کردند ...حرف بابا این بود که چرا مامان قرصهاش رو نخورده تا حامله نشه.البته این بگو مگو رو جلوی ما نکردند.ولی صداشون از اتاق میومد.فندوق من هیچ وقت دویدن و بازیهای کودکانه رو تجربه نکرد.زمانی که کودکان چهار دست و پا راه میرفتند فندوق روی زمین میخزید و وقتی اونها مراه میرفتند و میدویدند فندوق بی خبر از همه جا با لبخندی کودکانه و چشمانی شرر بار از پشت پنجره نگاهشون میکرد و من!!!!انگار در جهنمی داغ اسیر بودم.. شاهد بزرگ شدنش....

۱۳۸۸/٢/٢٢ | ٥:۳۳ ‎ب.ظ | یک زن | نظرات () |

               مثل اینجا ولی در شب

داشتم میگفتم که عاشق  شده بودم و این عشق متفاوتتر از عشق قبلیم بود. چون خودم او رو انتخاب کرده بودم و دوستش داشتم.عشق ساده همچنان آتشین و آتشین تر میشد البته از طرف من ..نه اون. صبحهایی که همیشه از بیدار شدن مینالیدم برام شیرین و دلچسب شده بودند.آخه گفتم که باید برای رفتم به مدرسه یا همون دبیرستانساعت شش از خواب بیدار میشدم.فصل عاشقی ما زمستون بود .واسه همینم هر وقت اسم این فصل میاد یاد او میافتم.صبح زود از خواب بیدار میشدم. وقتی همه خواب بودن.آرایش نمیگردم چون اگه مدرسه میفهمید گیر میداد.فقط یه ذره کوچولو از روج (به دلیل نداشتن حرف از حرف ج استفاده میکنم...متاسفانه!)لب مامان بر میداشتم و روی یه تیکه کاغذ میزدم و توی کیف پولم میذاشتم تا بعد از تعطیل شدن به لبهام بمالم.ضد آفتاب هم یه کمکی روشنترم میکرد.و فر موجه که باهاش میتونستم چشمام رو قشنگتر کنم. خلاصه از نظر خودم کولاک میکردم.با هزار ذوق و شوق قدم توی خیابون سرد و برفی میذاشتم که خلوت خلوت بود. وقتی اطراف رو نگاه میکردی همه جا تاریک بود و تک و توک نور از پنجرهای خونه ها که به شکل آپارتمانی ساخته شده بودند بیرون میتراوشید.و باز سوز سرمای طاقت فرسا.چون پایگاهی که ما توش زندگی میکردیم کوهستانی بود.به همین خاطر سرماش خیلی بد بود.

داشتم میگفتم.همه جا ساکت بود ..و فقط از دور دستها میتونستی صدای جیغ مانند شغالهی سحر خیز تر از خودتو بشنوی...گاهی این صداها اونقدر نزدیک میشد که از ترس اینکه خورده نشم تند تر میرفتم.البته بابا میگفت شغالها از انسان میترسن.ولی من باز احتیاط میکردم.همه جا رو برف یکدست پوشونده بود انگار اطرافت رو مثل کیک خامه ای تزیین کردند با درختان لخت که حالا لایه ای کریستالی اونا در بر داشت.انگار از شیشیه درست شده بودند.خیلی زیبا و رویایی و زیبا تر سکوت دلپذیرش که گه گاهی صدای خرپ خرپ پاها در برف اون رو میشکوند . و منی که غرق این زیبایی بودم.به آسمون که نگاه میکردم ستاره ها ی کوچولو با همون نگاه های کودکانه برام چشمک میزدند و ماه زیبا چون مادری مهربان آرام و لطیف برایم دست تکان میداد.

و من همه این زیبایی ها رو مدیون خدای خوبم بودم و عشقی که در درونم به وجود آورده بود.عشقی وصف ناشدنی.همونطور که به ایستگاه نزدیکم یشدم به طبع شبح بچه ها یی اوجا ایستاده بودند پر رنگ تر میشد و به همون نسبت صدای صحبت کردنشون.دوستی نداشتم و به صبحبخیر با چند چهره آشنا اکتفا میکردم و میرفتم گوشه ای می ایستادم و منتظر تا اتوبوس بیاد و مینا رو ببینم.اونطرفتر از ایستگاه ما ایستگاه پسرا بود که برای جلب نظر دخترا با صدای بلند حرف میزدند.و یا کارهای عجیب غریب میکردند.خلاصه اینکه دست به هر کاری میزدند تا یه دختر بهشون نگاه کنه و یا عکس العملی نشون بده که موفق هم میشدند.بعضی ها هم در دختر ها به دنبال دوست دختر خودشون میگشتن و با ایما و اشاره و علامت و یا لبخندی با هم ارتباط برقرار میکردند. اما من فقط و فقط به معشوق فکر میکردم.

با خودنمایی پرتوهای زیبای خورشید خانوم از بین ابرهای تیره و آسمون کبود صدای قر قر اتوبوس آقای راننده به گوش میرسید و بچه ها خودشون و جمع و جور میکردند و سر جاشون قرار میگرفتن که مبادا کسی جاشون رو بگیره. اتوبوس میومد و یکی یکی سوار میشدیم.اکثرا اگه دوستی داشتند براش جا نگه میداشتند.چون خیلی وقتها اتوبوس به خاطر تعداد زیاد بچه ها پر پر میشد و خیلیها باید تا رسیدن به مقصد می ایستادند.البته بگما یه مینی بوس هم گذاشته بودند و من در ابتدا با اون جا به جا میشدم.خیلی بد بود. فکر کن یه مینیبوس قدیمی ..بدون بخاری...که وقتی توش می نشستی از سرمای تیزی که از لای درز پنجره بیرون میومد تا رسیدن به مقصد استخون درد میگرفتی و پاهات که یادت میرفت که هستند.

به همین خاطر ترجیح میدادم با اوتوبوس برم.و دلیل دیگش هم این بود که جایی که پیاده میشدیم همون مسیری بود که کامیاب و شهرام به طرف دبیرستانشون میرفتند و ما میتونستیم ببینیمشون و روزمون رو سر شار از انرجی کنیم.من هم به طبع وقتی سوار اتوبوس میشدم برای مینا جا میگرفتم و همینطور مینا برای من. تا همدیگه رو میدیدیم مثل آدمهایی که سالهاست همو ندیدن روبوسی میکردیم و توی صندلیهای خودمون جا گیر میشدیم .از هر دری سخن میگفتیم .مثل آدمهایی که مدتها از هم بیخبر بودند حرف هی زیادی برای گفتن داشتیم و در نهایت ادامه داستان زیبای مینا و در خلسه رفتن من....اما امون از روزی که میومدم و میدیدم مینا نیست و جا مونده.خیلی حالم گرفته میشد.چون همونطوری که گفتم مینا قصه گوی خوبی بود و ما تا مقصد حوصلمون سر نمیرفت و تا به خودمون میومدیم رسیده بودیم.اما وقتی مینا نبود کار من این بود که یا بخوابم و اگه خوابم نمیومد تا خود همدان شاهد گذر کند بیابونهای اطرافم و کوههای دور دست و دشتهای وسیع باشم و آهنگهای شب قبل که ابی یا قمیشی تو گوشم زمزمه میکردند مرور کنم و یا تیر های چراغ برق رو که با سرعت تمام از جلوی چشمام عبور میکردند بشمرم.که در کل  نسبت به داستان دنباله دار مینا که خودمون هم قهرمانش بودیم کار کسل کننده ای بود.

یه روز با مینا تصمیم گرفتیم اون دو رو تعقیب و خونشون رو پیدا کنیم.بعد از تعطیل شدن دنبالشون رفتیم. ابتده اونا فر میکردند ما داریم مسیر خودمون رو میریم ولی وقتی فهمیدند ما دنبالشونیمهر از گاهی مثل دخترا بر میگشتند و نیم نگاهی میکردند و میپرسیدند واسه چی داریم دنبالشون میریم؟!ما هم که خودمون رو زده بودیم به اونراه خیلی جدی میگفتیم ما دنبال شما نیستیم ...دنبال مقتولیم.اولش متوجه حرفمون نشدند ولی وقتی فهمیدند کلی خندیدند ولی طوری که ما نفهمیم ...میدونی اون موقع ها مثل الان اینقدر آزادی نبود که دختر و پسر راحت با هم صحبت کنند.ما هم ده قدم دور تر از اونها حرکت میکردیم تا کسی شک نکنه.البته تابلو که بود ولی مجبور بودیم و کنجکاو.سر هر چهار راه اونها به به هم دست میدادند...چیزهایی میگفتند که برای ما نامفهوم بود و نیم نگاهی به ما میکردند که ما فکر کنیم دارند از هم خداحافظی میکنند.ما هم مثل خودشون به هم دست میدادیم که یعنی خودتونین ...ما گول نمیخوریم...تا اینکه به یه اتوبان خلوت روبه روش به یه خیابون بزرگ منتهی میشد رسیدیم.با کمال تعجب دیدیم که ایستادند تا ما بهشون برسیم.

مایی که تا چند دقیقه پیشش خیلی آرو و خونسرد بودیم حالا کلی هول کرده بودیم و مونده بودیم چیکار کنیم کهمینا گفت بریم پیششون. منم که ترسو و محافظه کار...گفتم نه مینا میگیرنمون ...خیلی خطریه...مینا در حالی که داشت میرفت بهم گفت پس تو اینجا باش تا من بیام. من هم موندم و چیزی نگفتم. مینا به سمت اونا رفت و شهرام هم چند قدمی به مینا نزدیک شد.و مشغول صحبت شدند مینا هر از گاهی در بین صحبتهاش به من نگاه میکرد .انگار داشت در باره من صحبت میکرد. جالب اینه که کامی هم چند قدم از اونها دورتر بود. مثل من.فاصله من با کامیاب طوری بود که قشنگ میتونستم ببینمش.تا حالا اونقدر بهش دقت نکرده بودم.یاد حرف مینا افتادم که میگفت کامیاب خیلی مردئنه و خوشتیپه.راست میگفت.قد بلند ..یه کمی تو پر  با ..رنگ پوستش کمی آفتابسوخته و تیره بود و صورتش استخوونی و زاویه دار.گرد و گوشتی نبود. لباش برجسته بود و چشماش خیره کننده.با خودم گفتم نه بابا اینم واسه خودش جیگریه ها. تنها چیزی که تو صورتش بد بود دماغش بود که استخوونی و کمی کنده به نظر میرسید.ولی برای من خودش اهمیت داشت. تو همین افکار بودم که صدای سلام کردنش منو به خودم آورد. یه دفه تا نزدیک خودم دیدمش هول کردم و به ته ته په ته افتادم.

دست و پا شیکسته جوابشو دادم.نمیتونستم نگاش کنم. اشک تو چشمام حلقه زده بود و غرورم نمیخواست او بفهمه...به همین خاطر سرم رو بالا نیاوردم.بیچاره حتما فکر میکرده این دختر چقدر نجیبه که حتی روش نمیشه منو نگاه کنه.خلاصه که صدای آروم و دلنشینی داشت. از هم در باره سن و رشته و محل زندگیون پرسیدیم...اونجا بود که من فهمیدم اسمش کامیابه و در رشته ریاضی تحصیل میکنه.جالب این بود که بچه جنوب همدان بود ...تو یه محله پایین و قدیمی. اینو بعدا یکی از دوستام که خونشون نزدیک اونها بود شنیدم.چون همونطور که گفتم مدرسه مون تو پایین شهر بود و اکثر بچه ها هم مال همون محله یا پایینتر بودن.

او میگفت که پسر سنگین و با شخصیتیه ولی از لحاظ مالی وضع خوبی ندارن...میگفت خونشون حتی پلاک هم نداره...با مادر و پدر پیرش زندگی میکنه و دو خواهر و برادر کوچکتر از خودش اصلا باورم نمیشد. بهش نمیومد.این چیزها رو من بعدها فهمیدم.ولی در عشق من تاثیری نگذاشت.ولی فهمیده بودم چرا او زیاد به خودش اجازه نزدیک شدن و صحبت کردن نمیداد.ولی شهرام اوضاع احوالش از او بهتر بود.از لحاظ مالی.ولی همونطوری که گفتم برای من فرقی نمیکرد.روزها از پی هم میگذشت و منو کامیاب به هم نزدیکتر میشدیم.البته از لحاظ صحبت کردن فقط.یعنی دیگه هول نمیکردیم و خجالت نمیکشیدیم.ولی من همیشه اشک تو چشام جمع میشد واین دست خودم نبود.

از لحاظ درسی هم که گفم همه چیز شده بود کامیاب و برای مینا هم شهرام. درسمون بد شده بود.و سر کلاس همش تو فکر اونها بودیم.گاهی هم از طرف دفتر تذکراتی بهمون داده شده بود که ما رو با دوتا پسر دیدند.ولی ما با پر رویی تمام زیرش میزدیم و یه چیزی هم طلبکار میشدیم.البته بگم اوضاع من نسبت به مینا بهتر بود. چون کارهای نقاشی دبیرستان به عهده من بود و فعالیتهای هنری زیادی داشتم.و برای اونجا مقام هم آورده بودم. و این خودش از هیچی بهتر بود.

در خونه هم وضع بهتر شده بود.اعصاب بابا آرومتر و حال و حوصلش سر جاش اومده بود .مامان هم شکمش و بخیهاش خوب شده بودند و سر پا شده بود. چون قبل از اون کارهای خونه به عهده من  بود.ولی خواهر کوچولوم نه!من بهش میگفتم فندق..چون خیلی کوچولو بود و رنگ پوستش تیره.همونطور که گفته بودم فندوق من از بدو تولد پاهاش تو گچ بود ...تا دوسالگی سه عمل جراحی روش انجام داده بودند.فکرشو بکن..روی پاهای مثل برگ گلش جاهای ضمخت بخیه خودنمایی میکرد.با خودم میگفتم مگه این کوچولو چقدر تحمل داره؟یادمه شش ماهه بود.قسمت زانو  تا زیر سینه تو گچ بود. طفلکی زبون که نداشت فقط گریه میکرد ..در حالیکه دستهای ظریف و کوچولوش رو به کچها میسابید  با نگاهی ملتمسانه از مامان میخواست اونارو از تنش در بیاره.ولی مامان که کاری از دستش بر نمیومد در حالی که بغلش کرده بود  باهاش گریه میکرد .

من شاهد این جیزها بودمو فقط تو نتهایی خودم میگریستم.خیلی برام سخت بود که کاری نمیتونم برای فندوقم انجام بدم.گاهی بابا رو مقصر میدونستم به خاطر دعوای اونشب...گاهی مامان رو به خاطر خوردن دارو برای انداختن بچه و گاهی میگفتم این سرنوشت او بوده.میدونی مامان پریود بود و حامله.یه روز که به خونریزی افتاده بود دکتر رفت و از درد شکمش شکایت کرد. دکترش هم براش سونوگرافی نوشت. معلوم شد تو شکم مامان غذهای هست که باید عمل شه.روز عمل دکتری که قرار بوده مامان رو عمل کنه یه بار دیگه براش سونو مینویسه و در کمال ناباوری میبینه که مامان حامله هست و بچه چهار ماهشه...البته از این اتفاقات افتاده بوده ..اینو دکتر به مامان گفته بود

اون روز دیدم مامان با حالتی گرفته اومد خونه.و بابا از او گرفته تر.اونشب با با و مامان با هم بحث سختی کردند ...حرف بابا این بود که چرا مامان قرصهاش رو نخورده تا حامله نشه.البته این بگو مگو رو جلوی ما نکردند.ولی صداشون از اتاق میومد.فندوق من هیچ وقت دویدن و بازیهای کودکانه رو تجربه نکرد.زمانی که کودکان چهار دست و پا راه میرفتند فندوق روی زمین میخزید و وقتی اونها مراه میرفتند و میدویدند فندوق بی خبر از همه جا با لبخندی کودکانه و چشمانی شرر بار از پشت پنجره نگاهشون میکرد و من!!!!انگار در جهنمی داغ اسیر بودم.. شاهد بزرگ شدنش....

۱۳۸۸/٢/٢٢ | ٢:٥۱ ‎ب.ظ | یک زن | نظرات () |

سلام به همه دوستایی که با نظراتشون خوشحالم میکنن.باید بگم به خاطر وقت کمی که دارم نمیتونم بعد از هر آپی که میکنم  شما دوستان خوبم رو مطلع کنم.البته با عرض پوزش.مایه خرسندی منه اگه دوستانی که پستها رو دنبال میکنن هر چند وقت یکبار سری به اینجا بزنند .البته هر وقت که فرصتی داشتم خبرتون میکنم. همتون رو دوست دارم و خوشحالم که تو این دنیای مجازی دوستان زیادی پیدا کردم.

                                                                           دوستدار شما : یک زن 20/2/88

۱۳۸۸/٢/٢۱ | ۳:٠٩ ‎ب.ظ | یک زن | نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

۱۳۸۸/٢/۱۸ | ۳:٢٩ ‎ب.ظ | یک زن | نظرات () |

            تنها تر از همیشه

 

اونروز ها رو هیچ وقت از یادم نمیبرم.اونقدر باشمیم صمیمی شده بودم و اونقدر عاشق که خیلی ها برامون حرف در آورده بودند و لقب ه م ج ن س ب ا ز  بهمون داده بودند. البته از این حرفاشون ناراحت میشدم (چون حقیقت نداشت) ولی فقط و فقط شمیم بود که برام اهمیت داشت. هر کاری میکردم تا اونو داشته باشم.همیشه از دیدنش هیجان زده میشدم و هول میکردم با اینکه هم سن بودیم .این عشق دو طرفه بود ولی من فکر میکنم اونو بیشتر دوست داشتم. جالبه یاد آوری اون دوران همون حالتها رو به یادم میاره. منو با خودش میبره تو پایگاه. اون هوای تمیز و آسمون آبی با درختهای تو در تو ، خیابون های طویل که به زور یه ماشین از توش رد میشد و خونه های سازمانی که بیشترین طبقاتش پنجتایی بود.تو اون مدتی که با شمیم  بودم با هیچ پسری دوست نشدم.یادم نمیره که با چه نفرتی وارد دبیرستان شدم. درسم خوب نبود. آخر ترمها تجدیدی میاوردم و جزو شاگرد تنبلها بودم و مثبب اصلیشو خونوادم مامان و بابا میدونستم.چون رشتمو دوست نداشتم تو درسم ناموفق بودم و چون ناموفق بودم شاگرد تنبله بودم و چون شاگرد تنبل بودم از بچه ها دوری میکردم. در ظاهر با بچه ها ارتباط خوبی داشتم ولی از درون منزوی بودم.وقتی هم که خونه میرفتم با کسی صحبت نمیکردم و مامن من اتاقم بود.اکثر اوقات اونجا بودم.بابا هم خیلی وقتها عرصه رو بهمون تنگ میکرد با گیرهایی که به مامانم میداد و یا ما ها .فرقی نمیکرد روزی نبود که از دست بابا چشم یکیمون گریون نباشه .البته برادر کوچکتر از من هم از این مسایل سوئ استفاده رو میکرد و با موزی بازی منو با پدر درگیر میکرد .خلاصه که روزهای بدی رو در خونه سپری میکردم.تنها دلخوشی من مقام آوردن تو رشته نقاشی در سطح کشوری و شمیم بود .

 

تو اون مدت با مینا بیشتر آشنا شده بودم.اونطوری که در باره اش فکر میکردم دختر بدی نبود.یه روز که داشت آهنگ ابی میخوند به این مسیله پی بردم.نه فضول بود نه جاسوس .برعکس ته مرام و مهربونی بود.بیشتر باهاش در تماس بودم.کم کم شد جزو دوستان فابریکم ولی شمیم جای خودشو داشت.هر جا میخواستیم بریم با هم بودیدم.تنها زمانی که با هم بودیم لبخند روی لب من ظاهر میشد .بابا کارش خیلی خوب گرفته بود.هم تو کانون تدریس میکرد و هم تو خونه.خونمون بزرگ بود ،طوری که سی نفر هنر آموز تو یه اتاق جا میشدند.شاگردهای بابا زیاد بودند.اعم از دختر و پسر.زن و مرد .البته مردها کمتر.متاسفانه اخلاق بدی که بابا داشت این بود که با زنها و دختر ها زیاد گرم میگرفت.و این مامانم رو آزار میداد. یکی دو بار هم رفتارهای مشکوک ازش دیده بود که البته از چشم من که دخترش بودم دور نموند.اونبار هم سر یه همچین مسیلهای بعد از اتمام کلاس با بابا دعوای سختی کرد.دعوا به کتک کاری کشیده شد و مامان باردار من زیر مشت و لگد پدرم ......خیلی سعی کردیم جداشون کنیم....بابا با مشت به شکم مامان میزد و مامان فقط خودشو جمع میکرد و ما بچه ها هاج و واج  مونده بودیم. اونروز رو هیچ وقت از یاد نمیبرم.همهمون فکر میکردیم بعد از این قضیه بچه میافته ولی نیافتاد.بچه ناخواسته بابا رو کلافه کرده بود. از بچه خوشش نمیومد.مخصوصا که میشدیم پنجتا.به هر دری زدند که بندازنش ولی در آخر مامان منصرف شد یعنی از این کار ترسید چون سنش هم بالا بود .سی پنج سال.میترسید اتفاقی براش بافته.و ما هم همینطور نگران و مضطرب روزهای بدی رو سر میکردیم.

سال دوم دبیرستان رو به خاطر اون همه ناراحتی نتونستم  ادامه بدم و مردود شدم.از بچه ها شنیده بودم که شاهین برگشته پایگاه ازدواج کرده و زندگی بدی داره. همسرش رو دوست نداره و از این حرفها.یکی دو بار هم تو خیابون  به طور اتفاقی دیدمش.همسرش زیبا بود و لاغر اندام و از من بلندتر بود. به هم میومدند.با اینکه هول کرده بودم و انتظار دیدنش رو نداشتم به روی خودم نیاوردم و از کنارشون گذشتم.و همون بوی ادکلن که در فضا حل شده بود رو دوباره استشمام کردم.یه روز یکی از دوستام نامهای از طرفش آورد .باور نمیکردم هنوز به فکر من باشه. بعد از خوندن کلی قربون صدقه رفتن تو نامه نوشته بود که به زودی بابا میشه.ازم خواسته بود اسم بچه رو من انتخاب کنم...ازم خواسته بود باهاش در ارتباط باشم.اونجوری که تو نامه نوشته بود ازدواج اجباری کرده بود و هنوز به من فکر میکرد...راستشو بخوای هم خوشحال شده بودم و هم ناراحت .و بیشتر ناراحت به این دلیل که دلم نمیخواست به اون زن بیچاره خیانت کنه و با من در ارتباط باشه. فکر میکردم با وفا تر از این حرفها باشه.با اینکه ته دلم خوشحال بودم که توی این دنیای بزرگ هنوز یکی هست که دوسم  داشته باشه ، جواب نامه اش رو با سردی تمام دادم و بهش گفتم اسم بچه رو باید مادرش انتخاب کنه و دیگه به من نامه نده. بهش گفتم که برای همیشه فراموشش کردم و ازش متنفرم و هزار تا دروغ دیگه.از اون به بعد دیگه شاهین رو ندیدم .و چند ماه بعد او برای همیشه ازپایگاه رفت در حالی که بابا شده بود و اسم دختر کوچولوش هم اسم من بود.از اون به بعد من دیگه ندیدمش.نمیدونم الان داره چیکار میکنه؟ زنده است یا مرده؟ اصلا کجاست؟شایدم یه گوشه ای از این دنیای بزرگ رو گرفته و داره زندگی رو با خوبی و خوشی میگذرونه.امیدوارم هر جا که هست خوش باشه.

داشتم میگفتم.سال دوم دبیرستان رو علیرغم تلاشهایی که کردم مردود شدم اون هم از درس شیمی. بابا و مامان منو دیوانه وار مورد موخذه قرار میدادند و دختر و پسری نبودند که سرکوفتشونو به سر من یکی نزده باشن.یادم رفت بگم که برادر بعد از خودم هم  به اصرار بابا به حوزه علمیه قم رفت با اینکه سن کمی داشت و دوست نداشت اونجا بره.ولی از اونجایی که همه ما تسلیم حرف بابا بودیم او هم قبول کرد. بابا این کار رو کرد به این امید که برادرم اخلاقش بهتر شه.با اینکار نه تنها برادرم بهتر نشد بد ترم شد.البته اوایلش خوب شده بود ولی در کل نه.برادرم سه سال در حوضه بود ولی دوام نیاورد و بیرون اومد. او هم مثل من زیر توپ و تشر مادر پدرم قرار گرفت.البته از او هم دل خوشی نداشتم.بگذریم.اونقدر از لحاظ روحی تحت فشار بودم که روزها چهار پنجتا قرص استامینوفن میخوردم تا آروم بگیرم. بابا گفته بود که نمیخواد بذاره ادامه تحصیل بدم.و این منو میترسوند.دلم میخواست با درس خوندن خودمو بالا بکشم.باهاشون جر و بحث نمیکردم.فقط تنها دفاعیم این بود که :شما منو مجبور کردین که برم و این رشته رو بخونم من تجربی رو دوست  ن   د   ا   ر  م.خلاصه اینکه در روز فقط برای ناهار یا شام از اتاقم خارج میشدم.گاهی اوقات هم با دوستانم در ارتباط بودم.اون هم فقط یکی دو ساعت.خیلی احساس تنهایی میکردم.خیلی.... ترس از اینکه دیگران بفهمند مردود شدم عذابم میداد.تنها خدا شده بود سنگ صبورم و او بود که فقط صدای گریه های منو میشنید. از اونجا که دختر مغروری بودم هیچ وقت به بابا التماس نکردم که بگذاره درسمو ادامه بدم. تا اینکه یک روز یکی از معلمهایم بین من و بابا واسطه شد و ازش خواست که بگذاره درسم رو ادامه بدم .بعد از کلی کشمکش بلاخره بابا از خر شیطون پیاده شد و قبول کرد درسم رو ادامه بدم.دیگه دوست نداشتم به دبیرستان برگردم  و دوباره کتابهای سال دوم رو بچه های کوچکتر از خودم بخونم. از نگاههای تمسخر آمیزشون میترسیدم.تو اون مدت از شمیم بی خبر نبودم.هر از گاهی با هم در تماس بودیم ولی به خاطر مردود شدنم از او هم خجالت میکشیدم. چون شمیم درسش خیلی خوب بود.به همین خاطر از مامان و بابا خواستم که اجازه بدن برای ادامه درسم به خود شهر همدان برم. فاصله شهر از پایگاه ما از نظر زمانی تقریبا یک ساعت میشد.

اول قبول نکردند ولی با اصرار من راضی شدند.تو مدتی که کلاس های تجدیدی میرفتیم با مینا صمیمیتر شده بودم.او هم مثل من مردود شده بود.البته بگم که مادرم از ارتباط من با مینا زیاد راضی نبود.و ما مجبور بودیم که یواشکی با هم در تماس باشیم.برای منی که احساس تنهایی زیادی میکردم مینا یک سنگ صبور بود.خیلی وقتها دلداریم میداد و آرومم میکرد.یک روز قرار گذاشتیم با هم به همراه مادرهمون به همدان بریم برای ثبت نام.خیلی از مدرسه ها به خاطر وضعیت درسی مون ثبت نام مون نمیکردند.در آخر تونستیم تو یه مدرسه در جنوب شهر همدان ثبت نام کنیم و من اونروز نفس راحتی کشیدم.خدا میدونه که چقدر خوشحال بودم.راستی یادم رفت که بگم مامان هم فارغ شد و یه دختر کوچولوی مامانی دنیا آورد.

اونشب مامان تمام وسایل مورد نیازشو توی یه ساک گذاشت.مهمون داشتیم. مردادماه بود و خالهام به همراه شوهر و بچه هاش به خونه ما اومده بودند.منم که هر وقت دختر خاله هام رو میدیدم غصهامو فراموش میکردم و با اونها خوش بودم. تو کار خونه هم به مامان کمک میکردم. یادمه یه شب که تو اتاقم نشسته بودم روی یه ورق نوشتم با عرض سلام خدمت شما جناب آقای دکتر امیر بهمنی.بنده دکتر فلانی هستم .از شما دعوت میکنم راس ساعت فلان به مطب من تشریف بیاورید.با این جمله خطم رو امتحان میکردم.اون لحظه احساس دکتری رو داشتم که به دکتر دیگهای پیغام میده.بعد هم نفهمیدم اون کاغذ چی شد.(تا اینجا داشته باشید تا بگم چرا اینو نوشتم)مامان که وسایلش رو جمع کرد و رفت من موندم و با مسیولیت خونه و پذیرایی از مهمونها.ولی خبر از اوضاع داغون دورن بابا نداشتم.بابا هم سر کلاس میرفت و هم تو خونه بود ولی کمکی به من نمیکرد .عملا کاری با هم نداشتیم. این قضیه مال همون دورانی بود که بابا نمیخواست بذاره ادامه تحصیل بدم.قبول دارم  اونجور که باید و شاید حرفهای بابا رو گوش نمیکردم .یه جورایی باهاش لج کرده بودم. ازش کینه داشتم.و کم و بیش کارهایی که دوست نداشت رو انجام میدادم.کار دیگه ای نمیتونستم انجام بدم تا حرصم خالی شه جز اینکه باهاش یه کوچولو لج کنم. اونم در حد خیلی کم. ولی اینو نمیدونستم که بابا از اینکه کسی اسم کسی رو مخفف کنه مثلا به شقایق بگه شقی خیلی بدش میاد.اونروز من سه چهار بار اسم دختر خاله ام رو مخفف صدا کردم. بابا هم توی اتاقم همون ورقه هه که روش اون متن رو نوشته بودم رو پیدا کرده بود و شک کرده بوده که ای کیه که من براش پیغام رمز گونه گذاشتم ؟؟؟ و تا من بیام ثابت کنم که بابا من واسه کسی نامه ننوشتم یه کتک مفصل از بابام خوردم.دیگه اونقدر شاکی شده بودم که میگفتم منو اونقدر بزن تا خسته شی و او هم تا وقتی که خسته نشده بود منو زیر مشت ولگد خودش گرفت...فقط به خاطر یه ورق کاغذ  ناچیز.بابا در حق من خیلی بدی کرد . اونقدر  که من نتونستم برای مامان یه دسته گل بگیرم و برم عیادتش.مامان دو روز تو بیمارستان بود.و تا قبل از اینکه وضع حمل کنه پا به پای بابا تو کلاس کار میکرد و نقاشی درس میداد.وقتی کوچکترین عضو خانوادمون رو به خونه آوردیم احساس مادری براش میکردم. مامان خیلی ضعیف شده بود و مثل همیشه مظلوم.بچه خیلی کوچیک بود . وقتی دنیا اومد فهمیدیم که از ناحیه لگن و پا مشکل داره و از همون روز اول پای کوچولوش تو کچ بود.اونقدر کوچولو بود که صدای گریهاش شبیه صدای وز وز مگس بود.به ندازه کوچیکیش دوست داشتنی و شیرین بود.بابا مامان رو با اتوبوس به خونه آورد در حالی که همه کسانی که سزارین شدن میتونن درک کنن که روز دوم زایمان جای بخیه ها چقدر دردناکه...اونقدر که نمیشه فکرشو کرد. این  شدت این درد رو زمانی که خودم سزارین شدم حس کردم.نمیدونم چرا پدرم اینقدر بی اهمیت بود؟ برای بابا گرفتن یک ماشین دربستی مگه چقدر هزینه برمیداشت؟ خدای من؟؟؟!!!! من فکر میکنم اینها همه به خاطر بی زبونی مامانم هست.به نظر من انسان باید خیلی وقتها به خاطر اینکه از آسیبهای احتمالی دور بمونه حرف بزنه. اعتراض کنه.حتی مبارزه کنه.حالا میخواد این آسیبها متوجه زندگی آدم باشه یا جونش . فرقی نمیکنه.

خلاصه اینکه با به دنیا اومدن خواهر کوچولومن زندگی یه رنگ و بوی تازه ای به خودش گرفت.همه چیز کم کم رو به بهبودی رفت و اعصاب بابا و مامان آرومتر ولی غصه پا و لگن این نوزاد تازه به دنبا اومده  روز به روز اونها رو از دورن داغون و داغونتر میکرد.

۱۳۸۸/٢/۱۸ | ۳:٢۸ ‎ب.ظ | یک زن | نظرات () |

           

 

بعد از اون قضیه سعی کردم فراموشش کنم البته فراموش کردنش برام چندان آسون نبود و حدودا یک سال طول کشید ولی باز هر از گاهی دلم براش تنگ میشد.بعد از خداحافظی که با هم کردیم چهار پنج بار بیشتر ندیدمش ولی هر بار که میدیدمش مثل روزای اول دلم هوری میریخت پایین و ضربان قلبم میدوید.خلاصه اینکه بد روزگاری داشتم.با اینکه زیاد نمیدیدمش ولی اخباری که از دوستام در بارش میشنیدم برام جالب بود و دلم میخواست ازش بیخبر نباشم.یک شب که از خرید به سمت خونه میرفتم اتفاقی برق پایگاه رفت و همه جا تاریک و سوت و کور شد. هول کرده بودم و سعی میکردم قدمهامو بلند بلند بردارم تا زودتر به خونه برسم.اینم بگم که تو اون مدت کار بابا حسابی گرفت تو نقاشی. اونم به خاطر نقاشی بزرگی که از پرتره خمینی و خامنه ای کشیده بود.آقای ناطق نوری وقتی اون اثر رو دید خیلی خوشش اومد و به بابا سکه  داد و ازش تقدیر کرد.البته بابا خدایی کارش حرف نداشت و نداره.به همین خاطر ما تونستیم خونمون رو عض کنیم و به جای بهتری بریم. یک خونه بزرگ تو یه آپارتمان ۵ طبقه ..خیلی خوب بود .روزگار خوشی داشتیم. بابا علاوه بر کار ارتشی خودش کار نقاشی هم میکگرد و شاگرداش همیشه مقام اول رو کسب میکردند .

 

اونشب خیلی دلم میخواست پر در بیارم تا زودتر به خونه برسم.محیط پایگاه گیر بازار  بود و هر آن ممکن بود گروه ضربت بهم گیر بده که این موقع شب اینجا چی کار میکنی...البته شب که میگم ساعت هشت بود.ولی اونجا مردم زود تعطیل میکردند. همینطور که داشتم با سرعت میرفتم صدای آشنایی رو شنیدم.برگشتم و دیدم شاهین پشت سرمه میخواست دستمو بگیره ...هول کرده بودم.سعی کردم به خودم مسلط شم.گفتم چیکار داری؟ مگه قرار نبود منو فراموش کنی...گفت: من نمیتونم فراموشت کنم بیا با هم ازدواج کنیم من وقت زیادی ندارم.مگه تو منو دوست نداری؟گفتم شاهین تو به خاطر خونوادت میخوای ازدواج کنی ولی من نه. اگه میخوای زن بگیری بگیر ولی من تو این سن کم ازدواج نمیکنم.و این ربطی به بی علاقگی من نسبت به تو نداره. در ضمن خانواده من اصلا راضی به این ازدواج نیستند. برو با دختری که باب میل اونهاست ازدواج کن. من دوست دارم ولی ....به اینجا که رسیدم گفت بیا با هم فرار کنیم. من نقشه شو ریختم.فقط تو باید آره رو بگی. من خوشبختت میکنم..و شروع کرد حرفهای عاشقانه  زدن....من در حال راه رفتن بودم و او چند قدم دور تر از من.شوک شده بودم.یعنی چـــــــی؟؟؟ فرار کنیم؟ مگه دیونه ام؟ تو فکر بعدش رو نکردی؟ خیلی عصبانی شده بودم و با صدای بلند گفتم برو دیگه هم دنبال من نیا. دیگه نمیخوام ببینمت.برو ازدواج کن  و خوشبخت شو.دیگه هم به بدبختی من فکر نکن.همینطور که داشتم باهاش جر و بحث میکردم چشمتون روز بد نبینه  دیدم پدر گرامی داره منو از دور میبینه.مثل اینکه نگرانم شده بوده اومده بوده بیرون ببینه من کی میرسم خونه.من که این صحنه رو دیدم  بدون اینکه بابا بدونه من دیدمش رو به شاهین کردم و گفتم برو دیگه مزاحمم نشو و انگار که از دیدن بابا خوشحال شدم گفتم بابا این یارو مزاحمم شده و ولم نمیکنه.میدونم تو اون لحظه بدجنسی کردم ولی مجبور بودم شاهینو از خودم برونم تا فراموشم کنه و خدای نکرده فکرای عجیب غریب به سرش نزنه.خلاصه اینکه بابا اونشب دعوای سختی با او کرد و قضیه ما به خیال من تموم شد . بعد از اون دعوا شاهین از پایگاه رفت و من تونستم آه راحتی بکشم.چون کار داشت به تهدید و اینجور حرفا میکشید.

دیگه سعی میکردم به درسهام بیشتر توجه کنم.ولی بازم جزو شاگرد معمولیا بودم و تو درس ریاضی ضعیف اونسال تجدیدی آوردم.همونطور که گفتم عاشق هنر و نقاشی بودم و این ارثی بود.و به این امید درسم رو ادامه میدادم تا بتونم بعد از راهنمایی رشته گرافیک رو انتخاب کنم. یه روز به بابا گفتم که میخوام گرافیک بخونم.اصلا فکرشم نمیکردم این همه قشقرق راه بندازن.و کلی بارم کردن که سر خود شدی؟ میخوای بری گرافیک بخونی که فردا کلی برات حرف در بیارن.آخه مگه تو خنگی که میخوای بری این رشته نمیگی فردا جواب در همسایه رو چی بدیدمتو چیت از دختر فلانی کمتره که رفته رشته ریاضی.اینو راست میگفتن نه که نمرهای ریاضیم همیشه بیست بوده...من نمیدونم چرا پدر مادرا دوست دارن خودشون رو گول بزنن.خلاصه اون سال تابستون زهر من شد و همش تو جنگ و دعوا سپری شد. آخر سر هم مثل همیشه مقلوب مامان و بابا شدم. هرچی گریه زاری کردم نشد که نشد که نشد.هرچی گفتم بابا من نمیخوام تجربی بخونم دوسش ندارم نشد که نشد و خلاصه وارد دبیرستان شدم ولی قبول کردند تجربی بخونم.اصلا علاقه ای به رشته تجربی و علوم و زیست و شیمی و جبر و اینا نداشتم.تو خونه هم که زور حکمفرما بود.و حرف حرف بابا بود و اگه کسی مخالفت میکرد کتک میخورد.خونه رو دوست نداشتم.همش اضطراب و نگرانی بود .و اوضاع زمانی بدتر شد که مامان ناخواسته باردار شد اونم زمانی که من ۱۷ ساله بودم.خیلی بد بود خیلی. بابا عصبی. مامان نگران و ما بچه ها با حال و احوال مادر و پدر متغیر بودیم.یک سال در جا زدم. فکرشو بکن با اون اوضاع بد خونه و رشتهای که من ازش بدم میومد مگه میشد درس خوند؟از شاهینم خبری نداشتم. تو اون مدت دوستی کوتاهی با پسر همسایمون امیر بهمن داشتم  که خیلی کوتاه بود.از بین دوستام سارا هنوز با من بود.و شمیم که عاشقش بودم.مثل یه معشوق میپرستیدمش. خیلی زیاد.و بعد با مینا آشنا شدم دوست سارا بود. چند باری اونو با دختر حاج آقای ...رییس پایگاه دیده بودم. مقنعه چونه دار سرش میکرد و خیلی چاق بود. به نظر تخس هم میومد.برام عجیب بود که سارا چهجوری تحملش میکنه.ازش بدم میومد.فکر میکردم کارش جاسوسیه و میره بچه هایی  رو  فیلم و نوار و ... به دبیرستان میارن و رد و بدل میکنن به مدیر  لو میده و به همین خاطر بود که ازش دوری میکردم.زندگی من فقط شده بود شمیم...

۱۳۸۸/٢/۱۸ | ۳:٢٦ ‎ب.ظ | یک زن | نظرات () |

               

 

دیگه چیزی نگفتم .رفتم تو اتاقم و اون هم اومد تو اتاق.وقتی دید که داشتم عکسهاشو تماشا میکردم کلی خوشحال شد و خیلی بهم ابراز علاقه کرد.من هم از ترس اینکه یه وقت کاری نکنه شده بودم مثل سگ.امد و  روبه روم روی زمین نشست.دوزانو و دستاشو گذاشت روی زانوش و به حالت یه کم تعظیم ازم خواست کار امشبشو ببخشم.گفت اگه امشب منو  نمیدید  تا صبح خواب به چشش نمیومد.منم که از این اتفاق ته دلم زیاد ناراحت نودم گفتم بیخیال.اونشب کلی با هم حرف زدیم. ولی او دست از پا خطا نکرد.و در آخر یه زنجیر نازک طلا بهم داد و گفت تا آخر عمرم نگهش دارم.من هم بهش این قول رو دادم.شب خوبی بود.از نجابت و مردونگیش خیلی خوشم اومد.در حالی که خودم خیلی دوست داشتم حتی برای یک بار هم که شده تو آغوشش برم و حسش کنم.

 

خیلی ساکت و بیصدا رفتند با اینکه من خیلی نگران بودم.خیلی زیاد.اونشب به خیر گذشت .تو اون زمان از لحاظ درسی زیاد موفق نبودم.سال سوم راهنمایی رو با تجدیدیام تموم کردم. تو خونه یه کم اغتشاش بود. گفتم که بابا هم که عصبی بود.زیاد  توی خونه آرامش نداشتم و تنها شاهین بود که میتونست تسکینم بده.گاهی میگفت که تو چهجوری عاشق من شدی؟!من با این قیافه و زندگی و. تو...ولی من عاشق رفتارش شده بودم.بابا به خاطر هنری که داشت تو خونه یه کلاس خصوصی هم گذاشته بود و هر از گاهی سه چهار تا هنرجو میومدند و ثبت نام میکردند.تعداد هنر جوها اونقدر زیاد شده بود که مامان پذایرایی رو مخصوص این کار کرده بود.تا اون زمان خود من هم تو رشته نقاشی یه چندتا مقام استانی هم گرفته بودم و مدالهامو به دیوار زده بودم و به اونها میبالیدم.گفتم که تو دوره راهنمایی درسم زیاد هخوب نبود ،عاشق هم که شده بودم ...خودت بدون دیگه ...همش بابا و مامان موخذم میکردند و هی اینو اون رو به رخم میکشوندند.با خودم عهد کرده بودم که وقتی خواستم به دبیرستان برم حتما رشته گرافیک رو انتخاب کنم.و با این امید درس میخوندم. من دیوونه هنر بودم.

اونشب رو از یاد نمیبرم....تو حموم بودم که دیدم زنگ میزنن.مامان در رو باز کرد و من میشنیدم که مامان داره میگه بفرمایین. خوش اومدین.یعنی کی میتونست باشه؟مهمون ناخونده نداشتیم ما!شیر آب رو بستم و گوش دادم.یه چندتا صدای نا آشنا به گوشم رسید و ...گفتم حتما دوستای بابان.آخه گاهی اوقات میومدن خونمون.البته بگما بابا اصلا رفیق باز نبود.اهمیت ندادم و مشغول شستن خودم شدم.شامپو تموم شده بود.در حموم رو یه کم باز کردمو از لای در یه کم بلند گفتم :مامان شامپو داریم؟ که مامان یه دفه عین برق ظاهر شد و در حالی که چشاشو گرد کرده بود گفت هیسسسس!چرا داد میزنی.برات خواستگار اومده .یواش!آخه مامانم هر وقت که هیجانی و متعجب میشد چشاش درشتتر و گرد میشد.پرسیدم:خواستگار ؟؟؟ گفت آره.همون بسر کرده.(زیاد هم راضی به نظر نمیرسید).داشتم از تعجب شاخ در میاوردم. قلبم هم شروع کرد به دویدن.باخودم گفتم خدایا چه بیخبر؟ حداقل خودشم بهم نگفته بود.چرا؟

با سرعت نور خودمو خشک کردمو لباس پوشیدمو آرایش که ممنوع بود برام .مامان نمیذاشتوفقط یه کرم به صورتم زدمو رفتم تو اتاقم.هول کرده بودم.برای اولین بار بود خواستگار برام میومد.اونم کی؟!کسی که  آره یا نه گفتنم بهش سرنوشتمو تغییر میداد.بوی ادکلنش تمام فضا رو پر کرده بود و منو مست.نمیدونستم چیکار کنم.چی بهش بگم؟!قبول کنم یا نه؟چند روز قبلش مامان خورده های نامش رو از توی سطل زباله  پیدا کرده بود و من گفته بودم من هیچ کاری با او ندارم.از ترسم گفته بودم که اولین نامشه و من ازش بدم میاد. ختی داداشم هم چیزی نگفته بود با اینکه مامانم اونو زد.خیلی دهنش محکم بود.تو همین فکرا بودم که دیدم مامانم اومد تو و گفت که خانم ... داره میاد  اینجا تا تو رو ببینه. آخه من تو اتاق برای چای نرفته بودم.البته قصد رفتن داشتم ولی بابا اینا نگذاشتن.

نمیدونستم چیکار باید بکنم.خانم ... اومد تو و بعد از سلام و احوال پرسی نشست و هی منو بر انداز میکرد .منم سرم پایین بود.فامیلشون بود.شروع کرد که :ما شاهین رو  تو پر قو بزرگش کردیم.خیلی پسر خوبیه. مهربونه .خیلی زن دوسته.پدرش فوت کرده و مادرش هم خیلی پیره واسه همین نتونست بیاد گفته اگه درست شد و دختر جواب مثبت داد  ما هم میایم با برادراش.پسر آخره و باید با مادرش باشه.شغلش اینه. اینتقدر درآمد داره و...و...و.از همه چیزش برای ما گفت.وقتی حرفش تموم شد رو به من کرد و با یه حاتی ازم پرسید شما چند سالته؟ از خودت بگو...منم چیزایی رو که باید میگفتم گفتم.ولی دلم نمیخواست با مادر شاهین یک جا باشم .چون شنیده بودم کردا خیلی عروساشون رو اذیت میکنن و ....

خلاصه اینکه خیلی صحبت کردیم.ما بین حرفهایی که خانم ... میزد به قد من اشاره کرد که :عروس خانم قدش خیلی کوتاهه و به شاهینه ما نمیاد(با طعنه و شوخی)باید هر جا میره کفش پاشنه بلند بپوشه.این حرفش خیلی بهم برخورد. قد شاهین  بلند بود ولی قد من زیاد هم کوتاه نبود.من یک و شصت بودم.درسته بلند نبودم ولی کوتاه هم نبودم.خلاصه اینکه بعد از این حرفش با اینکه جوابی ندادم که ناراحت شه ولی خیلی سر سنگین رفتار کردم و خوندن درسم رو بهونه کردم.خانوم ... که فهمید قضیه رو بعد از چند دقیقه که نشسته بود گفت که دیگه دیره و باید برن.منم باهاش خداحافظی سردی کردم و برگشتم تو اتاقم.البته بگما یه سرک کوچولو زدهم به شاهین و شوهر خانم....!مردا تو پذیرایی بودند و من و مامان و اون خانوم تو اتاق من.بعد یه ربع خداحافظی کردن و رفتن.و فقط گل و جعبه بزرگ شیرینی که برام آورده بودند روی  گلهای  قالی اتاق پذیرایی به چشم میخورد.دلم میخواست بهم خبر میداد تا خودم برم دم در .در رو باز کنم و او گل رو به خودم بده.دلم خیلی چیزهای دیگه میخواست که نشد.خواستگارا که رفتند از خجالت نمیتونستم تو چش خونوادم نگاه کنم.

فردای اونروز با مامان برای خرید رفته بودیم بیرون که مامان گفت :چیکار میکنی؟ جواب اونا رو چی میخوای بدی؟فکر نمیکنی زود باشه واسه ازدواج؟ تو تازه چهارده سالت شده. میتونی بری تو شهر غریب و با مادر شوهر ،اونم با این کردها،زندگی کنی؟نمیخوای درس بخونی؟نمیخوای ئاسه خودت کسی بشی؟پسره خوبه ولی ما که کس و کارش رو نمیشناسیم.باید ببینیم چیکاره اند.من که تا اون موقع ساکت بودم کفتم هرچی شما بگین.من نمیدونم باید چیکار کنم.واقعا هم همینطور بود.تا قبل از خواستگاریش دوسش داشتم ولی بعد از اون شب یه جور دیگه شده بودم.مخصوصا که بهش گفته بودم بعد از دیپلم قصد ازدواج دارم نه حالا.

مامانم گفت به نظر من که قبول نکن .میشی مثل دخترخالتها .(دختر خالم سنش خیلی پایین بود که ازدواج کرد.یک سال از من کوچکتر بود.دوازده ساله بود که شوهرش دادند اونم به خاطر فرهنگ غلط و پوسیده خوانواده مادرم.خیلی دختر شوخ وشنگی بود.از ترس اینکه یه وقت بند به آب نده به زور شوهرش دادند و بعد از یک سال دختر خالم نتونست بدیهای شوهرش رو تحمل کنه و طلاق گرفت.پسره ۲۴ سالش بود.)اونروز رو با فکر اینکه چیکار کنم سر کردم و روزهای دیگه رو هم به همین منوال.شاهین رو میدیدم ولی نمیدونم چی شده بود که دیگه مثل قبل از دیدنش خوشحال نمیشدم. هنوز دوسش داشتم و عاشقش بودم.او باید به خاطر مادرش ازدواج میکرد تا مادرش دامادی آخرین پسرش رو قبل از مرگش ببینه و من نمیتونستم قبول کنم به خاطر مادر او خودم رو فدا کنم.یه روز بهش گفتم :ببین شاهین جون وومن سنم برای ازدواج خیلی کمهو بابا و مامان هم اصلا راضی به این قضیه نیستن.خودمم الان نمیتونم قبول کنم.باید درسم و تموم کنم .حداقل دیپلم و بگیرم.بعد در باره ازدواج فکر کنم. بهم گفت تو عوض شدی .منو واسه وقتگذرونی میخواستی نه واسه ازدواج.اونروز و روزهای دیگه از طریق نامه خیلی با هم صحبت کردیم ولی در آخر به هیچ جا نرسیدیم. چون قرار بود منتقلش کنن به یه شهر دیگه و او میخواست قبل از اون با من ازدواج کنه چون اگهخ از پایگاه میرفت دیگه به این راحتیها نمیتونست برگرده .مادر پیرش هم  دلیل دیگش بود.به همین خاطر هر دو قبول کردیم که از هم جدا شیم.اونروز رو خیلی گریه کردیم .وقتی خونه رسیدم فقط توی اتاقم بودم. نه ناهار خوردم نه شام.پشت پنجره اتاقم همش رد شدناشو تماشا میکردم و اشک میریختم.اونم هی میومد و میرفت و پنچره ای که من پشتش بودم رو نگاه میکرد. روزهای بدی بود خیلی بدتر از اونچه که فکرشو بکنی. هر دو سنمون کم بود و بی تجربه بودیم ولی عاشق بودنو خیلی خوب درک میکردیم.

۱۳۸۸/٢/۱۸ | ۳:٢٥ ‎ب.ظ | یک زن | نظرات () |

              

گفتمش نازک بدن لبت را ببوسم یا چشمانت را، گفت چشم داری خود ببین هرکدام نازکتر است!

آنقدر بوسیدمش تا خسته شد         خسته از بوسیدن پیوسته شد  

خواست تا لب بر شکایت وا کند            لب بر لبش نهادم بسته شد

نامه رو با این شعر شروع کردم.انتظار همچین شعری رو نداشتم.برای منی که تازه وارد پونزده سالگی شده بودم  یه جورایی سانسوری میومد و وقتی به آخر شعر رسیدم ته دلم قنج رفت.کفم بریده بود و تو همون یه لحظه کلی فکر و خیال کردم. ولی همش به دو سه ثانیه نکشید. خلاصه در ادامه متن خودشو معرفی کرده بود و فهمیدم گروهبانه و هجده سالشه و اسمش شاهین هست و بچه کرمانشاهه.و الباقی نامه که پر بود از حرفهای عاشقونه و اینکه :

باورم نمیشد تو هم منو اونقدی دوست داشته باشی که جلوی پام گل بندازی...

خلاصه بعد اون گل، آقا شاهین قصه ما خودشو تو آسمونا میدیده و خدا رو هزار بار شکر کرده بوده که منم بهش علاقه دارم و او به آرزوش رسیده بوده.اینطور که نوشته بود منو یکسالی میشده که میشناخته و دنبالم بوده.منم که از همه جا بیخبر و از همه مهمتر متنفر از او ...

باورم نمیشد دارم نامه کسی رو میخونم که ازش بدم میومد. حالا هم اسمشو و هم بیشتر چیزاشو میدونستم.مهمتر از اون تو نامه ذکر کرده بود که قصدش فقط ازدواجه.همین و بس!

به سرعت نور نامه رو خوندم و یه جا به عنوان یادگاری از اولین کسی که بهش علاقه مند شده بودم نگه داشتم.(عین این بی جنبه ها)بعد از اون نامه دیگه دنیام یه جور دیگه شده بود. من هر روز شاهین و تو راه دبیرستان میدیدم و کم کم داشتم بهش عادت میکردم. تو خیابون  و یا هر جای دیگه که میرفتم عین جن بوداده ظاهر میشد و منو سورپرایز میکرد خودمم نمیدونستم که چه جوری میفهمه که من  کی بیرون میرمو کجام. اون اوایل بهش گفته بودم اسمم نیلوفره.یکی دوبار هم با همین  اسم صدام کرده بود. به خاطر آهنگ ای دختر صحرا نیلوفر اندی این اسمو بهش گفته بودم تا اگه خواست واسم شعر بگه اسمم راه دستش باشهیه جورایی جوات بازی.البته الان که فکرشو میکنم به خودم حق میدم چون دنیام قد همون پونزده سال بزرگ بود.

ولی نه تنها او شعر دختر صحرا رو برام نخوند بلکه تو یکی از نامه هاش منو با اسم اصلیم خطاب کرد که من کف بر شدم.نگو آقا تمام جیک و پوک زندگیمو از تو پرونده بابا که با هم سر یه کلاس نمیدونم چی چی میرفتن در آورده بوده.کلی ضایع شده بودم ولی با این بهونه که آدم اسم واقعیشو به کسی که هنوز بهش اعتماد نداره نمیگه سر و ته قضیه رو هم آوردم.

اونروز تو اتوبوسی که از خود همدان به پایگاه نظامی که ما توش زندگی میرفت با مامان و بابا نشسته بودیم . نزدیک غروب بود و باد سردی هم از درز شیشه اتوبوس که من هم بغل اون نشسته بودم بیرون میزد..چراغهای داخل اتوبوس هم زوشن شده بود وداشت کم کم پر میشد که ییهو دیدم حضرت آقا با همون لبخند همیشگی  عین عجل معلق ظاهر شدند.قند تو دلم آب شد.من دیگه تو چهرش هیچ اثری از جوادیت نمیدیدم و برعکس کلی جذاب به چشمم میومد حتی ته لهجه کرمانشاهیش برام کلی شیرین بود.یادش به خیر صداش شبیه صدای اندی بود که اون  موقع ها من عاشقش بودم.هر وقت صدای اندی رو میشنوم  بی اختیار یاد او میافتم.

داشتم میگفتم:وقتی از اتوبوس بالا اومد و چشممون تو چشم هم گره خورد یه دفه هول شد و پله دوم اتوبوس رو جا انداخت و با سر کم مونده بود بره وسط شکم راننده که خودشو نگه داشت و به خیر گذشت.پدر و مادرام که ماشالا (تیز و بز ) یه جورایی شک به من کردند و وقتی آقای سوتی به زور میخواست پول ما رو خودش حساب کنه شکشون تبدیل به یقین شد. آخه من نمیدونم رو چه حسابی میخواست این کار و کنه..نه بابا رو درست حسابی میشناخت و نه رفت و آمدی با هم داشتیم.تازه چپ میرفت راست میومد بهمون شیرینی تعارف میکرد که من مونده بودم چیکار کنم.مامانم هم هی زیر چشمی چپ چپ بهم نگاه میکرد .منم که نمیدونستم چیکار باید بکنم خودمو زده بودم به اون راه و هی با وسایل تو کیفم ور میرفتم. خواهر کوچولوم هم که کنارم نشسته بود بهم میگفت :ببین اون پسره هی میاد و میره (منظورش شاهین بود).میبینی؟گفتم آره...گفت  خیلی جذابه فکر کنم عاشق من شده....منم که کلا کلافه بودم فقط نگاش کردم ولی تو دلم کلی خندیدم(چه غلطاکم مونده بود تو عاشق این بشی). خواهرم هفت سال ازم کوچیکتر بود و یه جورایی توهم زده میزد.هر کی بهش میگفت سلام فکر میکرد عاشقش شده.

اونروز به خیر گذشت و من تو نامه بعدیم سوتی هاش رو بهش تذکر دادم.سه ماه از این قضیه گذشت و من یه روز که جلوی خونه داشتم گلها رو آب میدادم دیدم که شاهین داره بهم نزدیک میشه.قلبم مثل گنجشکشروع کرد به زدن . برام سوال بود که چرا اومده دم در .بعد از اینکه جواب سلامش رو دادم خیلی جدی و رسمی گفت بابا تشریف دارن. منم گفتم نه بیرون هستن.امری داشتین که مامان اومد دم در و بعد از احوالپرسی گفت که بابا شب میان.رفت و شب اومد .تا خود شب داشتم میمردم.اون موقع ها نه موبایلی بود و نه کسی تو خونش تلفن داشت به خاطر محیط نظامی و تنها پل ارتباطی ما نامه هایی بود که گاه و بیگاه به هم میدادیم اونم با هزار دلشوره و نگرانی.

شب که بابا اومد خونه مامان قضیه رو براش گفت .اونشب شاهین برای کارای اداری همون کلاسی که با بابا میرفت در خونمون اومده بود ولی من میدونستم به خاطر منه که رابطش با بابا نزدیک تر بشه.یه دو سه ماهی با بابا در ارتباط بود و من حس میکردم خونوادم شک کردن به قضیه چون مامان بیشتر تو کارام دخالت میکرد.علاقمندیهای من تو اون دوران شنیدن برنامه رادیو کویت بود که توش اخبار روز خواننده ها و خبرهای جالب  و آهنگهای زیبایی هم پخش میکرد.خودت میدونی که آدم عاشق داد میزنه که بابا من عاشقم و من داشتم بیصدا فریاد میزدم که من....عاشقش شده بودم.دلم براش تنگ میشد .دیگه غذا هم به سختی میخوردم.اکثر اوقات تنها تو اتاقم میشستم و به عکساش که یکی دوتا بیشتر نبود اونم یواشکی نگاه میکردم.یادمه یه نوار براش از اول تا آخرش صدامو ضبط کردم و حرف زدم و از خودم گفتم و همه چی رو اعتراف کردم که از کجا به کجا رسیدم.براش ترانه هم خوندم.صدای قشنگی داشتم .البته دیگران میگن و خود او !

البته بگما بعدا از اینکار پشیمون شدم و نگران از اینکه از روی نوار تکثیر کنه که هیچ وقت اینکار رو نکرد.پسر خوبی بود.قدش یک و هشتاد بود و چهار شونه.اکثر اوقات تیپ مشکی میزد و یا چرم میپوشید.موهای قهوهای و چشمهای روشن.چشماش زیاد درشت نبود. ولی لباش نازک بود البته نه خیلی .یه سریال قدیما نشون میداد.یه زنه به اسم مری مالوین و یه مرده به اسم جاناتان گرت توش بازی میکردن سریاله ایرلندی بود.اسمش آواز قو ها بود ...قو های وحشی بود...نمیدونم یه همچین اسمی داشت .تو اون سریال یه مرد عوضی بود که مری رو دوست داشت شاهین شبیه اون بود.

بگذریم...

یه روز تو نامه به شاهین گفتم که مامانم اینا فلان روز به خاطر فوت یکی از بستگانمون دارن میرن مسافرت و من به خاطر امتحاناتم باید خونه بمونم با برادر کوچیکم.البته رفتن و برگشتنشون یکی دو روز بیشتر طول نمیکشه.اونشب من تنهام و تو اگه دوست داشتی بیا تا با هم  صحبت کنیم.بعد از اینکه نامه رو بهش دادم خیلی پشیمون شدم و تو نامه بعدی نوشتم که نیا نمیتونم این کار رو بکنم ولی نتونستم نامه رو بهش برسونم.متاسفانه اون شب من اصلا راضی نبودم که اون کار رو بکنم.و فکر میکردم که اون هم منتظره تا من دوباره بهش بگم که یه دفه دیدم صدای زنگ خون میاد.ساعت ۱۰ شب بود.داشتم سکته میکردم .وقتی رفتم دم در دیدم با دوستش وایسادن و منتظرن من بگم بیان تو .اینم بگم که برادرم هم خیلی شاهین رو دوست داشت و دهنش واقعا قرص با اینکه سن کمی داشت.من در رو باز نکردم براشون و اومدم تو .دستام  مثل یه تیکه یخ شده بودن.و پاهام از اون بدتر.هی خدا خدا میکردم برن.دوست شاهین پسر خوبی بود و مورد اطمینان و مثل برادرم بود.وقتی دوباره صدای زنگ در رو شنیدم دیدم کم مونده همسایه ها بفهمن به برادرم گفتم برو در باز کن ببین چیکار دارن؟.رفتمو تو اتاقم نشستم .داشتم میمردم که دیدم تو قاب در اتاقم ظاهر شد.خیلی ناراحت شدم از کارش.. تا بخوام به خودم بجنبم موهامو دید.ولی بنده خدا خودش رفت بیرون تا من روسری سرم کردم.بعد اومد تو و گفت بابا ما که که میخوایم محرم هم شیم روسری واسه چی سر میکنی؟  گفتم :فعلا که نامحرمی.جو دختر پاکدامن بهم دست داده بود و سریع رفتم و یه جوراب ضخیم هم پوشیدم که فکر بدی به سرش نزنه.در حال جوراب پوشیدن گفتم واسه چی بی اجازه اومدی تو ؟ برو نمیخوام اینجا باشی. نگرانم!.باهاش بد صحبت کردم خیلی تند....گفت اگه نمیخواستی چرا گفتی..؟.که من پریدم تو حرفش و گفتم حالا نمیخوام .اشتباه کردم. زود برو بیرون.گفت باشه(ناراحت شده بود)حالا که اینطوره میرم.من که تو اتاقم بودم با شنیدن صدای بسته شدن در سریع رفتم ببینم که رفته یا نه که دیدم ایستاده کنار در و فیلمش بوده.داشت میخندید. بهم گفت تو که دوست نداری من برم چرا اینقدر بداخلاقی میکنی؟

۱۳۸۸/٢/۱۸ | ۳:٢٤ ‎ب.ظ | یک زن | نظرات () |
Design By : nightSelect.com